علاقه رسول خدا(ص) به امام مجتبی(ع)

بحار الأنوار (ط - بيروت)، ج‏43، ص: 266

قَالَ أَبُو هُرَيْرَةَ:
مَا رَأَيْتُ الْحَسَنَ قَطُّ إِلَّا فَاضَتْ عَيْنَايَ دُمُوعاً وَ ذَلِكَ أَنَّهُ أَتَى يَوْماً يَشْتَدُّ حَتَّى قَعَدَ فِي حَجْرِ رَسُولِ اللَّهِ ص وَ رَسُولُ اللَّهِ ص يَفْتَحُ فَمَهُ ثُمَّ يُدْخِلُ فَمَهُ فِي فَمِهِ وَ يَقُولُ اللَّهُمَّ إِنِّي أُحِبُّهُ وَ أُحِبُّ مَنْ يُحِبُّهُ يَقُولُهَا ثَلَاثَ مَرَّاتٍ.


ابو هریره می گوید:
من هرگز امام حسن را نميديدم‏ مگر اينكه چشمانم پر از اشك مى‏شد، گريه من بدين لحاظ بود كه يك روز امام حسن بحضور پيغمبر خدا آمد و در كنار آن حضرت نشست، پيغمبر خدا دهان مبارك خود را در دهان امام حسن نهاد و سه مرتبه فرمود:

پروردگارا! من اين فرزندم را دوست دارم و هر كسى را كه وى را دوست داشته باشد دوست دارم.

دعای پیامبر(ص) برای امام حسن(ع)/ حاج آقا مجتبی تهرانی

دعای پیامبر برای امام حسن

با توجّه به این شب مبارک(شب نیمه ماه رمضان مصادف با ولادت امام مجتبی)، روایتی می‎خوانم که البته یک دعا است. این روایت را عامّه نقل می‎کنند. «...النَّبِيُّ وَ قَدْ جَاءَهُ الْحَسَنُ وَ فِي عُنُقِهِ السِّخَابُ»؛ امام حسن در ایّامی که طفل بود، خدمت پیغمبر اکرم آمد، در حالی که گردن‏بندی به گردن داشت. «فَالْتَزَمَهُ رَسُولُ اللَّهِ وَ الْتَزَمَ هُوَ رَسُولَ اللَّهِ»؛ پیغمبر اکرم امام حسن را در آغوش کشید، امام حسن هم پیغمبر را بغل کرد! بعد پیغمبر اکرم راجع به امام حسن چنین دعا فرمود: «اللَّهُمَّ إِنِّي أُحِبُّهُ»؛ بار خدایا! من او را دوست می‏دارم. «فَأَحِبَّهُ»؛ تو هم او را دوست بدار! «وَ أَحِبَّ مَنْ يُحِبُّهُ». خدایا! دوست‎داران امام حسن را هم دوست بدار! در روایت دارد: «ثَلَاثَ مَرَّات». یعنی پیغمبر اکرم سه بار این دعا را برای امام حسن تکرار کرد و از خدا خواست که امام حسن را و کسانی که او را دوست می‎دارند، دوست بدارد.

مقتل امام مجتبی(ع) از زبان استاد حاج آقا مجتبی تهرانی

جناده میگوید:

همین‌طور که حضرت داشت صحبت می کرد، یک وقت دیدم نفس امام حسن قطع شد. رنگ چهره‌اش را دیدم که زرد شد؛ دیگر نمیتواند صحبت کند.

جناده میگوید وقتی من وارد شدم، تشتی جلوی امام حسن بود. دیدم که حضرت سرش را در این تشت آورد و لخته های خون بود که از دهان امام حسن می ریخت. گفتم: یابن رسول الله! خودتان را معالجه کنید. گفت: ای جناده! مرگ را چگونه می شود معالجه کرد؟

می گوید: در این حین بود که دیدم برادرش حسین وارد شد و همراه او اسود بن اسود بود. می گوید تا چشم حسین به برادر افتاد، دست به گردن هم انداختند و همدیگر را می بوسیدند. امام حسین بین دو دیده های امام حسن را شروع کرد بوسیدن و امام حسن گریه می کرد.

لحظات آخر امام حسن بود. یک وقت امام حسین شروع کرد به گریه کردن. امام حسن گفت: چرا گریه می کنی؟ امام حسین گفت: برادر! برای این‌که حال تو را این‌طور می بینم. امام حسن پاسخ داد: «لا یوم کیومک یااباعبدالله»، امام حسن به امام حسین گفت: این چیزی نیست، من در بستر هستم و شما کنار من هستید. اما روزی اطراف تو را می گیرند، شمشیردار با شمشیر می زند، نیزه دار با نیزه می زند، آن هایی که اسلحه نداشتند، دامن ها را پر از سنگ ...

بی تابی فاطمه زهرا(س) در فراق حضرت خدیجه(س)

الخرائج و الجرائح، ج‏2، ص: 529

أَنَّ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ:‏

إِنَّ خَدِيجَةَ لَمَّا تُوُفِّيَتْ جَعَلَتْ فَاطِمَةُ تَلُوذُ بِرَسُولِ اللَّهِ ص وَ تَدُورُ حَوْلَهُ‏ وَ تَسْأَلُهُ يَا أَبَتَاهْ أَيْنَ أُمِّي فَجَعَلَ النَّبِيُّ ص لَا يُجِيبُهَا فَجَعَلَتْ تَدُورُ وَ تَسْأَلُهُ يَا أَبَتَاهْ أَيْنَ أُمِّي‏ وَ رَسُولُ اللَّهِ لَا يَدْرِي مَا يَقُولُ فَنَزَلَ جَبْرَئِيلُ فَقَالَ إِنَّ رَبَّكَ يَأْمُرُكَ أَنْ تَقْرَأَ عَلَى فَاطِمَةَ السَّلَامَ وَ تَقُولَ لَهَا إِنَّ أُمَّكِ فِي بَيْتٍ مِنْ قَصَبٍ كِعَابُهُ‏ مِنْ ذَهَبٍ وَ عُمُدُهُ يَاقُوتٌ أَحْمَرُ بَيْنَ آسِيَةَ امْرَأَةِ فِرْعَوْنَ وَ مَرْيَمَ بِنْتِ عِمْرَانَ فَقَالَتْ فَاطِمَةُ إِنَّ اللَّهَ هُوَ السَّلَامُ وَ مِنْهُ السَّلَامُ وَ إِلَيْهِ السَّلَام‏.


امام صادق- عليه السّلام- فرمود:

وقتى كه خديجه وفات كرد، حضرت‏ فاطمه سلام اللَّه عليها خودش را به پيامبر مى‏چسباند و پيرامون او مى‏چرخيد و مى‏گفت: بابا! مادرم كجاست؟ و پيامبر نيز پاسخى نمى‏داد. ولى پيوسته فاطمه سلام اللَّه عليها مى‏گفت: بابا! مادرم كجاست؟ و پيامبر نمى‏دانست در پاسخ او چه بگويد.

ناگهان جبرئيل فرود آمد و گفت: خدايت دستور مى‏دهد كه به فاطمه سلام برسانى و بگويى كه مادرت در قصبه‏اى است كه گره هايش از طلا و ستونش از ياقوت سرخ مى‏باشد. و در كنار آسيه همسر فرعون و مريم دختر عمران قرار دارد.

حضرت فاطمه سلام اللَّه عليها نيز در پاسخ گفت: «ان اللَّه هو السّلام و منه السّلام و اليه السّلام»

صلوات خواجه نصیر/ امام زمان(عج)

‏اللهمَّ صلِّ و سَلِّم و زِد و بارِک علي صاحبِ الدَّعوَةِ النَّبَويَّةِ، والصّولَةِ الحَيدَريّةِ، والعِصمَةِ الفاطِميَّةِ، والحِلمِ الحسَنيَّةِ، والشُّجاعَةِ الحُسَينيَّةِ، والعِبادَةِ السَّجّاديَّةِ، والمَآثِرِ الباقِريَّةِ، والآثارِ الجَعفَريَّةِ، والعلومِ الکاظِميَّةِ، والحُجَجِ الرَّضَويَّةِ، والجودِ التَّقَويَّةِ، والنَّقاوَةِ النَّقَويَّةِ، والهَيبَةِ العَسکريَّةِ، والغَيبَةِ الإلهيَّةِ،
اَلقائمِ بِالحَقِّ، والدّاعي إليَ الصِّدقِ المُطلَقِ، کَلِمَةِ اللهِ و أمانَ اللهِ و حُجَّةِ اللهِ، اَلغالبِ بِأمرِ اللهِ، والذّابِ عَن حَرَمِ اللهِ، إمام السِّرِ والعَلَن، دافِعِ الکَربِ و المِحَنِ، صاحبِ الجودِ و المِنَنِ، الإمامِ بِالحقِّ أبي القاسِمِ مُحَمَّدِ بنِ الحسَنِ، صاحبِ العَصرِ و الزَّمانِ، وخليفَةِ الرَّحمانِ، والإمامِ الإنسِ والجانِّ صلواتُ اللهِ و سلامُهُ عليه.‏

کتابشناسی وقعه الطف ابو مخنف

وقعة الطف‏

اين كتاب بازسازى شده اخبار ابو مخنف ازدى در باره واقعه كربلا و برگرفته از كتاب تاريخ طبرى است كه محقق معاصر استاد يوسفى غروى آن را جمع آورى و تحقيق كرده است. ابومخنف كتابى با عنوان‏مقتل الحسين( ع) داشته كه اكنون موجود نيست ولى هشام كلبى آن را روايت كرده و طبرى آنها را در تاريخ خود آورده است. روايات هشام كلبى را شيخ مفيد نيز در كتاب الارشاد نقل مى كند... .

ادامه نوشته

کتابشناسی لهوف سید بن طاووس

اللهوف على قتلى الطفوف‏

موضوع‏

اين كتاب كه به لهوف شهرت دارد، از جمله آثار مشهور سيد ابن طاووس حلى( م 664 ه-) در موضوع زندگانى و شهادت امام حسين( ع) است. از آنجا كه وى اين كتاب را براى مسافران و زائران حضرت سيدالشهداء نوشته، بناي آن بر اختصار است و به همين جهت، سلسله اسناد روايات حذف شده و تنها آخرين راوى يا منبع روايت ذكر شده است‏... .

ادامه نوشته

مقتل حضرت علی اصغر(ع)

وقعة الطف، ص: 246

قال السبط: فالتفت الحسين فاذا طفل له يبكى عطشا، فاخذه على يده و قال: يا قوم ان‏ لم‏ ترحمونى‏ فارحموا هذا الطفل! فرماه رجل منهم بسهم فذبحه. فجعل الحسين يبكي و يقول: اللهمّ احكم بيننا و بين قوم دعونا لينصرونا فقتلونا. فنودي من الهواء: دعه يا حسين- فان له مرضعا في الجنة!

مقتل حضرت علی اصغر(ع)

اللهوف على قتلى الطفوف / ترجمه فهرى، النص، ص: 117

قَالَ وَ لَمَّا رَأَى الْحُسَيْنُ مَصَارِعَ‏ فِتْيَانِهِ‏ وَ أَحِبَّتِهِ عَزَمَ عَلَى لِقَاءِ الْقَوْمِ بِمُهْجَتِهِ وَ نَادَى هَلْ مِنْ ذَابٍّ يَذُبُّ عَنْ حَرَمِ رَسُولِ اللَّهِ، هَلْ مِنْ مُوَحِّدٍ يَخَافُ اللَّهَ فِينَا، هَلْ مِنْ مُغِيثٍ يَرْجُو اللَّهَ بِإِغَاثَتِنَا، هَلْ مِنْ مُعِينٍ يَرْجُو مَا عِنْدَ اللَّهِ فِي إِعَانَتِنَا؛

فَارْتَفَعَتْ أَصْوَاتُ النِّسَاءِ بِالْعَوِيلِ فَتَقَدَّمَ‏ إِلَى الْخَيْمَةِ وَ قَالَ لِزَيْنَبَ نَاوِلِينِي وَلَدِيَ الصَّغِيرَ حَتَّى أُوَدِّعَهُ
فَأَخَذَهُ وَ أَوْمَأَ إِلَيْهِ لِيُقَبِّلَهُ فَرَمَاهُ حَرْمَلَةُ بْنُ الْكَاهِلِ الْأَسَدِيُّ لَعَنَهُ اللَّهُ تَعَالَى بِسَهْمٍ فَوَقَعَ فِي نَحْرِهِ فَذَبَحَهُ
فَقَالَ لِزَيْنَبَ خُذِيهِ ثُمَّ تَلَقَّى الدَّمَ بِكَفَّيْهِ فَلَمَّا امْتَلَأَتَا رَمَى بِالدَّمِ نَحْوَ السَّمَاءِ ثُمَّ قَالَ هَوَّنَ عَلَيَّ مَا نَزَلَ بِي أَنَّهُ بِعَيْنِ اللَّهِ. 
قَالَ الْبَاقِرُ ع‏ فَلَمْ يَسْقُطْ مِنْ ذَلِكَ الدَّمِ قَطْرَةٌ إِلَى الْأَرْضِ.


راوى گفت: حسين كه ديد جوانان و دوستانش همه كشته شده و روى زمين افتاده‏اند تصميم گرفت كه خود بجنگ دشمن برود و خون دلش را نثار دوست كند صدا زد:
آيا كسى هست كه از حرم رسول خدا دفاع كند؟ آيا خداپرستى هست كه در باره ما از خداوند بترسد؟ آيا دادرسى هست كه باميد پاداش خداوندى بداد ما برسد؟ آيا ياورى هست كه باميد آنچه نزد خداست ما را يارى كند؟
صدای گریه و زاری و شیون زنان حرم بلند شد.
حسين عليه السّلام بدر خيمه نزديك شد و بزينب فرمود: فرزند خردسال مرا بدست من بده تا براى آخرين بار او را به بينم كودك را بر وى دست گرفت و همين كه خواست كودكش را ببوسد حرملة بن كاهل اسدى تيرى پر تابش نمود كه بگلوى كودك رسيد و گوش تا گوش او را بريد حسين عليه السّلام بزينب فرمود: بگير كودك را سپس هر دو كف دست را بزير خون گلوى كودك گرفت و چون كفهايش پر از خون شد خون را بسوى آسمان پرتاب نمود سپس فرمود: آنچه مصيبت وارده را بر من آسان ميكند اين است كه خداوند مى‏بيند. امام باقر عليه السّلام فرمود: از آن خون يك قطره بر وى زمين نيفتاد.

مقتل حضرت علی اصغر(ع)

بحار الأنوار (ط - بيروت)، ج‏45، ص: 49

أقول روي في الإحتجاج أنه

لما بقي فردا ليس معه إلا ابنه علي بن الحسين و ابن آخر في الرضاع اسمه عبد الله أخذ الطفل ليودعه

فإذا بسهم قد أقبل حتى وقع في لبة الصبي فقتله فنزل عن فرسه و حفر للصبي بجفن سيفه‏ و رمله بدمه و دفنه‏


مؤلف گويد: در كتاب احتجاج مي نگارد:

موقعى كه امام حسين تنها ماند و كسى غير از على بن الحسين و كودك ديگرى كه شير خوار و نامش: عبد اللَّه بود باقى نمانده بود امام عليه السلام آن كودك را گرفت كه او را وداع نمايد ناگاه تيرى آمد و بگلوى وى اصابت نمود و او را شهيد كرد. امام حسين از اسب خود پياده شد و با غلاف شمشير قبرى كند و آن كودك را با همان خونها بخاك سپرد.

داستان به دنیا آمدن صاحب الامر، حضرت مهدی(عج)

بحار الأنوار (ط - بيروت)، ج‏51، ص: 11

إكمال الدين ابْنُ إِدْرِيسَ عَنْ أَبِيهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ إِسْمَاعِيلَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ إِبْرَاهِيمَ الْكُوفِيِّ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ الْمُطَهَّرِيِّ قَالَ‏:

قَصَدْتُ حَكِيمَةَ بِنْتَ مُحَمَّدٍ ع ... فَقُلْتُ يَا سَيِّدَتِي حَدِّثِينِي بِوِلَادَةِ مَوْلَايَ وَ غَيْبَتِهِ ع قال [قَالَتْ‏] نَعَمْ:

كَانَتْ لِي جَارِيَةٌ يُقَالُ لَهَا نَرْجِسُ فَزَارَنِي ابْنُ أَخِي ع وَ أَقْبَلَ يُحِدُّ النَّظَرَ إِلَيْهَا فَقُلْتُ لَهُ يَا سَيِّدِي لَعَلَّكَ هَوِيتَهَا فَأُرْسِلُهَا إِلَيْكَ فَقَالَ لَا يَا عَمَّةِ لَكِنِّي أَتَعَجَّبُ مِنْهَا فَقُلْتُ وَ مَا أَعْجَبَكَ فَقَالَ ع سَيَخْرُجُ مِنْهَا وَلَدٌ كَرِيمٌ عَلَى اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ الَّذِي يَمْلَأُ اللَّهُ بِهِ الْأَرْضَ عَدْلًا وَ قِسْطاً كَمَا مُلِئَتْ جَوْراً وَ ظُلْماً فَقُلْتُ فَأُرْسِلُهَا إِلَيْكَ يَا سَيِّدِي فَقَالَ اسْتَأْذِنِي فِي ذَلِكَ أَبِي قَالَتْ فَلَبِسْتُ ثِيَابِي وَ أَتَيْتُ مَنْزِلَ أَبِي الْحَسَنِ فَسَلَّمْتُ وَ جَلَسْتُ فَبَدَأَنِي ع وَ قَالَ يَا حَكِيمَةُ ابْعَثِي بِنَرْجِسَ إِلَى ابْنِي أَبِي مُحَمَّدٍ قَالَتْ فَقُلْتُ يَا سَيِّدِي عَلَى هَذَا قَصَدْتُكَ أَنْ أَسْتَأْذِنَكَ فِي ذَلِكَ فَقَالَ يَا مُبَارَكَةُ إِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى أَحَبَّ أَنْ يُشْرِكَكِ فِي الْأَجْرِ وَ يَجْعَلَ لَكِ فِي الْخَيْرِ نَصِيباً قَالَتْ حَكِيمَةُ فَلَمْ أَلْبَثْ أَنْ رَجَعْتُ إِلَى مَنْزِلِي وَ زَيَّنْتُهَا وَ وَهَبْتُهَا لِأَبِي مُحَمَّدٍ وَ جَمَعْتُ بَيْنَهُ وَ بَيْنَهَا فِي مَنْزِلِي فَأَقَامَ عِنْدِي أَيَّاماً ثُمَّ مَضَى إِلَى وَالِدِهِ وَ وَجَّهْتُ بِهَا مَعَهُ قَالَتْ حَكِيمَةُ فَمَضَى أَبُو الْحَسَنِ ع وَ جَلَسَ أَبُو مُحَمَّدٍ ع مَكَانَ وَالِدِهِ وَ كُنْتُ أَزُورُهُ كَمَا كُنْتُ أَزُورُ وَالِدَهُ فَجَاءَتْنِي نَرْجِسُ يَوْماً تَخْلَعُ خُفِّي وَ قَالَتْ يَا مَوْلَاتِي نَاوِلْنِي خُفَّكِ فَقُلْتُ بَلْ أَنْتِ سَيِّدَتِي وَ مَوْلَاتِي وَ اللَّهِ لَا دَفَعْتُ إِلَيْكِ خُفِّي لِتَخْلَعِيهِ وَ لَا خَدَمْتِينِي بَلْ أَخْدُمُكِ عَلَى بَصَرِي فَسَمِعَ أَبُو مُحَمَّدٍ ع ذَلِكَ فَقَالَ جَزَاكِ اللَّهُ خَيْراً يَا عَمَّةِ فَجَلَسْتُ عِنْدَهُ إِلَى وَقْتِ غُرُوبِ الشَّمْسِ فَصِحْتُ بِالْجَارِيَةِ وَ قُلْتُ نَاوِلِينِي ثِيَابِي لِأَنْصَرِفَ

فَقَالَ ع يَا عَمَّتَاهْ بِيتِيَ اللَّيْلَةَ عِنْدَنَا فَإِنَّهُ سَيُولَدُ اللَّيْلَةَ الْمَوْلُودُ الْكَرِيمُ‏ عَلَى اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ الَّذِي يُحْيِي اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ بِهِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا قُلْتُ مِمَّنْ يَا سَيِّدِي وَ لَسْتُ أَرَى بِنَرْجِسَ شَيْئاً مِنْ أَثَرِ الْحَمْلِ فَقَالَ مِنْ نَرْجِسَ لَا مِنْ غَيْرِهَا قَالَتْ فَوَثَبْتُ إِلَى نَرْجِسَ فَقَلَبْتُهَا ظَهْراً لِبَطْنٍ فَلَمْ أَرَ بِهَا أَثَراً مِنْ حَبَلٍ فَعُدْتُ إِلَيْهِ فَأَخْبَرْتُهُ بِمَا فَعَلْتُ فَتَبَسَّمَ ثُمَّ قَالَ لِي إِذَا كَانَ وَقْتُ الْفَجْرِ يَظْهَرُ لَكِ بِهَا الْحَبَلُ لِأَنَّ مَثَلَهَا مَثَلُ أُمِّ مُوسَى لَمْ يَظْهَرْ بِهَا الْحَبَلُ وَ لَمْ يَعْلَمْ بِهَا أَحَدٌ إِلَى وَقْتِ وِلَادَتِهَا لِأَنَّ فِرْعَوْنَ كَانَ يَشُقُّ بُطُونَ الْحَبَالَى فِي طَلَبِ مُوسَى وَ هَذَا نَظِيرُ مُوسَى ع قَالَتْ حَكِيمَةُ فَلَمْ أَزَلْ أَرْقُبُهَا إِلَى وَقْتِ طُلُوعِ الْفَجْرِ وَ هِيَ نَائِمَةٌ بَيْنَ يَدَيَّ لَا تَقْلِبُ جَنْباً إِلَى جَنْبٍ

حَتَّى إِذَا كَانَ فِي آخِرِ اللَّيْلِ وَقْتَ طُلُوعِ الْفَجْرِ وَثَبَتْ فَزِعَةً فَضَمَمْتُهَا إِلَى صَدْرِي وَ سَمَّيْتُ عَلَيْهَا فَصَاحَ أَبُو مُحَمَّدٍ ع وَ قَالَ اقْرَئِي عَلَيْهَا إِنَّا أَنْزَلْنَاهُ فِي لَيْلَةِ الْقَدْرِ فَأَقْبَلْتُ أَقْرَأُ عَلَيْهَا وَ قُلْتُ لَهَا مَا حَالُكِ قَالَتْ ظَهَرَ الْأَمْرُ الَّذِي أَخْبَرَكِ بِهِ مَوْلَايَ فَأَقْبَلْتُ أَقْرَأُ عَلَيْهَا كَمَا أَمَرَنِي فَأَجَابَنِي الْجَنِينُ مِنْ بَطْنِهَا يَقْرَأُ كَمَا أَقْرَأُ وَ سَلَّمَ عَلَيَّ قَالَتْ حَكِيمَةُ فَفَزِعْتُ لِمَا سَمِعْتُ فَصَاحَ بِي أَبُو مُحَمَّدٍ ع لَا تَعْجَبِي مِنْ أَمْرِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ إِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى يُنْطِقُنَا بِالْحِكْمَةِ صِغَاراً وَ يَجْعَلُنَا حُجَّةً فِي أَرْضِهِ كِبَاراً فَلَمْ يَسْتَتِمَّ الْكَلَامَ حَتَّى غِيبَتْ عَنِّي نَرْجِسُ فَلَمْ أَرَهَا كَأَنَّهُ ضُرِبَ بَيْنِي وَ بَيْنَهَا حِجَابٌ فَعَدَوْتُ نَحْوَ أَبِي مُحَمَّدٍ ع وَ أَنَا صَارِخَةٌ فَقَالَ لِي ارْجِعِي يَا عَمَّةِ فَإِنَّكِ سَتَجِدِيهَا فِي مَكَانِهَا

قَالَتْ فَرَجَعْتُ فَلَمْ أَلْبَثْ أَنْ كُشِفَ الْحِجَابُ بَيْنِي وَ بَيْنَهَا وَ إِذَا أَنَا بِهَا وَ عَلَيْهَا مِنْ أَثَرِ النُّورِ مَا غَشِيَ بَصَرِي وَ إِذَا أَنَا بِالصَّبِيِّ ع سَاجِداً عَلَى وَجْهِهِ جَاثِياً عَلَى رُكْبَتَيْهِ رَافِعاً سَبَّابَتَيْهِ نَحْوَ السَّمَاءِ وَ هُوَ يَقُولُ

أَشْهَدُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَحْدَهُ لَا شَرِيكَ لَهُ وَ أَنَّ جَدِّي رَسُولُ اللَّهِ ص وَ أَنَّ أَبِي أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ ثُمَّ عَدَّ إِمَاماً إِمَاماً إِلَى أَنْ بَلَغَ إِلَى نَفْسِهِ فَقَالَ ع اللَّهُمَّ أَنْجِزْ لِي وَعْدِي وَ أَتْمِمْ لِي أَمْرِي وَ ثَبِّتْ وَطْأَتِي وَ امْلَأِ الْأَرْضَ بِي عَدْلًا وَ قِسْطاً

فَصَاحَ أَبُو مُحَمَّدٍ الْحَسَنُ ع فَقَالَ يَا عَمَّةِ تَنَاوَلِيهِ فَهَاتِيهِ فَتَنَاوَلْتُهُ وَ أَتَيْتُ بِهِ نَحْوَهُ فَلَمَّا مَثُلْتُ بَيْنَ يَدَيْ أَبِيهِ وَ هُوَ عَلَى يَدَيَّ سَلَّمَ عَلَى أَبِيهِ فَتَنَاوَلَهُ الْحَسَنُ ع وَ الطَّيْرُ تُرَفْرِفُ عَلَى رَأْسِهِ فَصَاحَ بِطَيْرٍ مِنْهَا فَقَالَ لَهُ احْمِلْهُ وَ احْفَظْهُ وَ رُدَّهُ إِلَيْنَا فِي‏ كُلِّ أَرْبَعِينَ يَوْماً فَتَنَاوَلَهُ الطَّائِرُ وَ طَارَ بِهِ فِي جَوِّ السَّمَاءِ وَ أَتْبَعَهُ سَائِرُ الطَّيْرِ

فَسَمِعْتُ أَبَا مُحَمَّدٍ يَقُولُ أَسْتَوْدِعُكَ الَّذِي اسْتَوْدَعَتْهُ أُمُّ مُوسَى

فَبَكَتْ نَرْجِسُ فَقَالَ لَهَا اسْكُتِي فَإِنَّ الرَّضَاعَ مُحَرَّمٌ عَلَيْهِ إِلَّا مِنْ ثَدْيِكِ وَ سَيُعَادُ إِلَيْكِ كَمَا رُدَّ مُوسَى إِلَى أُمِّهِ وَ ذَلِكِ قَوْلُهُ عَزَّ وَ جَلَ‏ فَرَدَدْناهُ إِلى‏ أُمِّهِ كَيْ تَقَرَّ عَيْنُها وَ لا تَحْزَنَ‏

قَالَتْ حَكِيمَةُ فَقُلْتُ مَا هَذَا الطَّائِرُ قَالَ هَذَا رُوحُ الْقُدُسِ الْمُوَكَّلُ بِالْأَئِمَّةِ ع يُوَفِّقُهُمْ وَ يُسَدِّدُهُمْ وَ يُرَبِّيهِمْ بِالْعِلْمِ قَالَتْ حَكِيمَةُ فَلَمَّا أَنْ كَانَ بَعْدَ أَرْبَعِينَ يَوْماً رُدَّ الْغُلَامُ وَ وَجَّهَ إِلَيَّ ابْنُ أَخِي ع فَدَعَانِي فَدَخَلْتُ عَلَيْهِ فَإِذَا أَنَا بِصَبِيٍّ مُتَحَرِّكٌ يَمْشِي بَيْنَ يَدَيْهِ فَقُلْتُ سَيِّدِي هَذَا ابْنُ سَنَتَيْنِ فَتَبَسَّمَ ع ثُمَّ قَالَ إِنَّ أَوْلَادَ الْأَنْبِيَاءِ وَ الْأَوْصِيَاءِ إِذَا كَانُوا أَئِمَّةً يَنْشَئُونَ بِخِلَافِ مَا يَنْشَأُ غَيْرُهُمْ وَ إِنَّ الصَّبِيَّ مِنَّا إِذَا أَتَى عَلَيْهِ شَهْرٌ كَانَ كَمَنْ يَأْتِي عَلَيْهِ سَنَةٌ وَ إِنَّ الصَّبِيَّ مِنَّا لَيَتَكَلَّمُ فِي بَطْنِ أُمِّهِ وَ يَقْرَأُ الْقُرْآنَ وَ يَعْبُدُ رَبَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ وَ عِنْدَ الرَّضَاعِ تُطِيعُهُ الْمَلَائِكَةُ وَ تَنْزِلُ عَلَيْهِ كُلَّ صَبَاحٍ وَ مَسَاءٍ قَالَتْ حَكِيمَةُ فَلَمْ أَزَلْ أَرَى ذَلِكَ الصَّبِيَّ كُلَّ أَرْبَعِينَ يَوْماً إِلَى أَنْ رَأَيْتُهُ رَجُلًا قَبْلَ مُضِيِّ أَبِي مُحَمَّدٍ ع بِأَيَّامٍ قَلَائِلَ فَلَمْ أَعْرِفْهُ فَقُلْتُ لِأَبِي مُحَمَّدٍ ع مَنْ هَذَا الَّذِي تَأْمُرُنِي أَنْ أَجْلِسَ بَيْنَ يَدَيْهِ فَقَالَ ابْنُ نَرْجِسَ وَ هُوَ خَلِيفَتِي مِنْ بَعْدِي وَ عَنْ قَلِيلٍ تَفْقِدُونِّي فَاسْمَعِي لَهُ وَ أَطِيعِي...


در كمال الدين است كه محمد بن عبد اللَّه مطهرى گفت: بعد از رحلت امام حسن عسكرى عليه السّلام بخدمت حكيمه خاتون رسيدم ...

...گفتم: اى بانوى من! چگونگى ولادت با سعادت و غيبت آن حضرت را براى من شرح دهيد! فرمود: كنيزى داشتم كه نامش نرجس بود. روزى پسر برادرم امام حسن عسكرى عليه السّلام بديدن من آمد، و سخت به وى نظر دوخت. گفتم: اگر مايل هستيد او را نزد شما روانه مي كنم؟.

فرمود: نه عمه جان! ولى من از وى در شگفتم. گفتم از چه چيز تعجب مي كنيد؟

فرمود: عنقريب فرزند بزرگوارى از وى بوجود مى‏آيد كه خداوند زمين را بوسيله او پر از عدل و داد مي كند، پس از آن كه پر از ظلم و ستم شده باشد. گفتم: من او را نزد شما مي فرستم. فرمود: در اين خصوص از پدرم اجازه بگير؟!

من هم لباس پوشيدم و بمنزل امام على النقى عليه السّلام رفتم و سلام كرده نشستم.

حضرت ابتداء بسخن كرد و فرمود: حكيمه! نرجس را نزد فرزندم بفرست. عرض كردم آقا من براى همين مطلب نزد شما آمده‏ام. فرمود: خدا مي خواهد تو را در ثواب آن شريك گرداند و از اين خير بهره‏ور كند.

بى‏درنگ بخانه برگشتم و نرجس را زينت كرده و در خانه خودم وسيله زفاف آنها را فراهم نمودم. سپس حضرت چند روز بعد باتفاق نرجس نزد پدر بزرگوارش رفت.

بعد از رحلت امام على النقى عليه السّلام آن حضرت بجاى پدر نشست. من هم مانند سابق كه بديدن امام على النقى نائل مي گشتم بملاقات او نيز مي رفتم. يك روز كه بخانه آن حضرت رفته بودم نرجس آمد كفش از پايم درآورد و گفت: اى بانوى من! بگذار كفش شما را بردارم! گفتم بانو و سرور من تو هستى، بخدا قسم نمي گذارم و خدمت تو را رضايت نمي دهم. من خدمت تو را بر روى چشم مى‏پذيرم. چون امام گفتگوى ما را شنيد فرمود: عمه! خدا پاداش نيك بتو مرحمت فرمايد. من تا غروب آفتاب خدمت امام عليه السّلام بودم و با نرجس صحبت مي داشتم. آنگاه برخاستم كه لباس پوشيده بروم.

امام فرمود: عمه! امشب را نزد ما بسر ببر كه در اين شب مولود مباركى متولد مى‏شود كه زمين مرده را زنده مي گرداند. گفتم: اين مولود مبارك از چه زنى خواهد بود؟ من كه چيزى در نرجس نمى‏بينم؟ فرمود با اين وصف فقط از نرجس خواهد بود! سپس من نزديك نرجس رفتم و او را نگريستم اثرى از حمل در وى نديدم! لذا رفتم موضوع را بامام هم اطلاع دادم.

حضرت تبسمى نمود و فرمود: عمه موقع طلوع فجر اثر حملش آشكار مى‏شود.

لِأَنَّ مَثَلَها مَثَلُ امّ مُوسى‏ لَمْ يَظْهَرْ بِها الْحُبْلُ وَ لَمْ يَعْلَمْ بِها احَدٌ الى وَقْتِ وِلادتِها

يعنى او مانند مادر موسى است كه اثر آبستنى در وى مشهود نبود و تا موقع تولد موسى هيچ كس اطلاع نداشت. زيرا فرعون براى دست يافتن بموسى شكم زنان باردار را مي شكافت اين هم مانند موسى است(كه دشمنان در صدد كشتن او هستند) حكيمه مى‏گويد:

تا هنگام طلوع فجر پيوسته مراقب نرجس بودم. او جنب من خوابيده و گاهى پهلو- به پهلو مي گشت. نزديك طلوع فجر ناگهان برخاستم و بسوى او شتافتم و او را بسينه چسبانيدم و نام خدا را بر او خواندم.

امام با صداى بلند فرمود: عمه! سوره انا انزلناه بر او قرائت كن. از وى پرسيدم حالت چطور است؟ گفت: آنچه آقا فرمود ظاهر گرديد.

چون به قرائت سوره انا انزلناه پرداختم آن جنين نيز در شكم مادر با من مي خواند بعد بمن سلام كرد. چون صداى او را شنيدم وحشت كردم! امام حسن عسكرى عليه السّلام صدا زد: عمه! از كار خداوند تعجب مكن! كه ذات حق ما را از كوچكى با حكمت گويا و در روى زمين حجت خود مي گرداند.

هنوز سخن امام تمام نشده بود كه نرجس از نظرم ناپديد گشت مثل اينكه ميان من و او پرده‏اى آويختند. از اين رو فريادكنان بسوى امام شتافتم. حضرت فرمود:

عمه! بر گرد كه او را در جاى خود خواهى ديد. چون مراجعت كردم چيزى نگذشت كه پرده برداشته شد و ديدم نورى از وى مي درخشد كه ديدگانم را خيره مي كند.

سپس ديدم طفلى سجده مي كند، بعد روى زانو نشست و در حالى كه انگشتان بسوى آسمان داشت گفت:

اشْهَدُ انْ لا الهَ الَّا اللَّه وَ انَّ جَدّى رَسُولُ اللَّه و انّ ابى‏ اميرُ الْمُؤْمِنينَ‏

آنگاه تمام امامان را نام برد تا بخودش رسيد و سپس گفت:

اللَّهُمَّ انْجِزْ لى‏ وَعْدى‏ وَ اتْمِمْ لى‏ امْرى‏ وَ ثَبّتْ وَطْأَتى‏ وَ امْلَاء الارْضَ بى‏ قِسْطاً وَ عَدْلًا

خداوندا! آنچه به من وعده فرموده‏اى مرحمت كن و سرنوشتم را بانجام رسان! قدمهايم را ثابت بدار و بوسيله من زمين را پر از عدل و داد كن!!.

در اين وقت امام حسن عسكرى عليه السّلام با صداى بلند فرمود: عمه! او را بگير و نزد من بياور. چون او را در بغل گرفته نزد پدر بزرگوارش بردم، بپدر سلام كرد.

حضرت هم او را در برگرفت ناگهان ديدم مرغانى چند دور سر او در پروازند. امام‏ عليه السّلام يكى از آن مرغان را صدا زد و فرمود: اين طفل را ببر نگهدارى كن و در هر چهل روز بما برگردان! مرغ او را برداشت و پرواز نمود و ساير مرغان نيز بدنبال او به پرواز در آمدند، و مي شنيدم كه امام حسن عسكرى عليه السّلام مي فرمود: تو را بخدائى مي سپارم كه مادر موسى فرزند خود را باو سپرد.

نرجس خاتون بگريست، امام فرمود: آرام باش كه جز از پستان تو شير نمى‏مكد. عنقريب او را نزد تو مى‏آورند همان طور كه موسى را به مادرش برگردانيدند. خدا در قرآن مي فرمايد: فَرَدَدْناهُ إِلى‏ أُمِّهِ كَيْ تَقَرَّ عَيْنُها وَ لا تَحْزَنَ‏ يعنى: او را بسوى مادرش بازگردانديم تا ديده‏اش روشن شود و محزون نگردد.

حكيمه مي گويد: از امام پرسيدم آن مرغ چه بود؟ فرمود: روح القدس بود كه مراقب ائمه است و بامر خداوند آنها را در كارها موفق و محفوظ مي دارد و با علم و معرفت پرورش مي دهد. بعد از چهل روز بچه را نزد برادرزاده‏ام برگردانيدند، حضرت مرا خواست، چون به خدمتش رسيدم ديدم بچه جلو پدر راه مي رود.

عرض كردم: آقا! اين طفل كه دو ساله است! امام تبسمى نمود و فرمود:

فرزندان انبياء و اولياء كه داراى منصب امامت و خلافت هستند نشو و نماى آنان با ديگران فرق دارد. كودكان يك ماهه ما مانند بچه يك ساله ديگران مي باشند.

كودكان ما، در شكم مادر حرف مي زنند و قرآن مي خوانند و خدا را پرستش مي كنند و در ايام شيرخوارگى، فرشتگان به پرستارى آنها مشغول و هر صبح و شام براى اطاعت فرمان آنان فرود مى‏آيند.

من هر چهل روز آن طفل نازنين را مي ديدم، تا آنكه چند روز پيش از وفات پدرش او را بصورت مردى ديدم و نشناختم. لذا از امام پرسيدم: اين كيست كه مي فرمائى پيش روى او بنشينم؟ فرمود: او پسر نرجس است كه بعد از من جانشين من خواهد بود من بيش از چند روز ديگر ميان شما نيستم، بعد از وى فرمانبردارى‏ كنيد!... .

کتابشناسی من لا يحضره الفقيه‏ شیخ صدوق

من لا يحضره الفقيه‏

مولف شيخ صدوق، ابو جعفر محمد بن على بن حسين بن بابويه قمى، از چهره‏هاى برجسته علماى شيعه در قرن چهارم هجرى.

موضوع‏

مجموعه روايات اهل بيت عليهم السلام درباره مسائل فقهى و احكام شرعى.

شيخ صدوق در اين كتاب روايات فقهى را كه از ديدگاه خود صحيح و معتبر بوده جمع آورى نموده است.

ارزش و اعتبار

اين كتاب يكى از ارزشمندترين منابع روايى شيعه به شمار مى‏آيد و يكى از چهار كتاب معتبر روايى شيعه است و هر مجتهدى در اجتهاد و استنباط احكام شرعى بايد به روايات آن توجه داشته باشد... .

ادامه نوشته

کتابشناسی دلائل الامامه عماد الدین طبری

دلائل الإمامة( ط. الحديثة)

معرفى اجمالى:

دلائل الإمامة، كتابى است اعتقادى كه در آن به اثبات حقانيت امامان شيعه پرداخته و با ذكر آيات و روايات در فضائل و مناقب و معجزات آنها از خلافت و جانشينى آنان بعد از پيامبر اكرم دفاع نموده است. نويسنده اين كتاب جناب محدث شيخ أبى جعفر محمد بن جرير بن رستم طبرى صغير مى‏باشد كه اين كتاب را به زبان عربى در قرن پنجم نوشته است... .

ادامه نوشته

محبت یکی از شهدای کربلا به امام حسین(ع) در کودکی

بحار الأنوار (ط - بيروت)، ج‏44، ص: 242

وَ رُوِيَ‏ أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ كَانَ يَوْماً مَعَ جَمَاعَةٍ مِنْ أَصْحَابِهِ مَارّاً فِي بَعْضِ الطَّرِيقِ وَ إِذَا هُمْ بِصِبْيَانٍ يَلْعَبُونَ فِي ذَلِكَ الطَّرِيقِ فَجَلَسَ النَّبِيُّ ص عِنْدَ صَبِيٍّ مِنْهُمْ وَ جَعَلَ يُقَبِّلُ مَا بَيْنَ عَيْنَيْهِ وَ يُلَاطِفُهُ ثُمَّ أَقْعَدَهُ عَلَى حَجْرِهِ وَ كَانَ يُكْثِرُ تَقْبِيلَهُ فَسُئِلَ عَنْ عِلَّةِ ذَلِكَ فَقَالَ ص إِنِّي رَأَيْتُ هَذَا الصَّبِيَّ يَوْماً يَلْعَبُ مَعَ الْحُسَيْنِ وَ رَأَيْتُهُ يَرْفَعُ‏ التُّرَابَ‏ مِنْ‏ تَحْتِ‏ قَدَمَيْهِ وَ يَمْسَحُ بِهِ وَجْهَهُ وَ عَيْنَيْهِ فَأَنَا أُحِبُّهُ لِحُبِّهِ لِوَلَدِيَ الْحُسَيْنِ وَ لَقَدْ أَخْبَرَنِي جَبْرَئِيلُ أَنَّهُ يَكُونُ مِنْ أَنْصَارِهِ فِي وَقْعَةِ كَرْبَلَاءَ.


روايت شده:

يك روز پيامبر عظيم الشأن اسلام صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم با گروهى از اصحاب در عبور بودند. ناگاه بكودكانى برخوردند كه در معبر مشغول بازى بودند. پيغمبر اكرم نزد يكنفر از آنان نشست و ميان چشمان او را بوسيد و نسبت به او ملاطفت نمود، سپس او را در كنار خود نشانيد و وى را بيش از پيش بوسيد.

وقتى راجع به اين موضوع جويا شدند فرمود: يك روز من ديدم اين كودك با حسين بازى مي كرد و خاك پاى حسينم را برمي داشت و بصورت و چشمان خود مي ماليد، من اين كودك را بدين لحاظ دوست دارم كه او حسينم را دوست مي دارد. جبرئيل بمن خبر داده، اين كودك در كربلا از ياران حسينم بشمار خواهد رفت.

سخن امیرالمؤمنین(ع) با زمین کربلا در بازگشت از صفّین

بحار الأنوار الجامعة لدرر أخبار الأئمة الأطهار، ج‏44، ص: 256

عنْ جَرْدَاءَ بِنْتِ سَمِينٍ عَنْ زَوْجِهَا هَرْثَمَةَ بْنِ أَبِي مُسْلِمٍ قَالَ:

غَزَوْنَا مَعَ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ ع صِفِّينَ- فَلَمَّا انْصَرَفْنَا نَزَلَ بِكَرْبَلَاءَ فَصَلَّى بِهَا الْغَدَاةَ- ثُمَّ رَفَعَ إِلَيْهِ مِنْ تُرْبَتِهَا فَشَمَّهَا ثُمَّ قَالَ- وَاهاً لَكِ أَيَّتُهَا التُّرْبَةُ لَيُحْشَرَنَّ مِنْكِ أَقْوَامٌ يَدْخُلُونَ الْجَنَّةَ ... بِغَيْرِ حِسابٍ- فَرَجَعَ هَرْثَمَةُ إِلَى زَوْجَتِهِ وَ كَانَتْ شِيعَةً لِعَلِيٍّ ع فَقَالَ- أَ لَا أُحَدِّثُكَ عَنْ وَلِيِّكَ أَبِي الْحَسَنِ نَزَلَ بِكَرْبَلَاءَ فَصَلَّى- ثُمَّ رَفَعَ إِلَيْهِ مِنْ تُرْبَتِهَا فَقَالَ- وَاهاً لَكِ أَيَّتُهَا التُّرْبَةُ- لَيُحْشَرَنَّ مِنْكِ أَقْوَامٌ يَدْخُلُونَ الْجَنَّةَ ... بِغَيْرِ حِسابٍ- قَالَتْ أَيُّهَا الرَّجُلُ فَإِنَّ أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ ع لَمْ يَقُلْ إِلَّا حَقّاً- فَلَمَّا قَدِمَ الْحُسَيْنُ ع قَالَ هَرْثَمَةُ- كُنْتُ فِي الْبَعْثِ الَّذِينَ بَعَثَهُمْ عُبَيْدُ اللَّهِ بْنُ زِيَادٍ لَعَنَهُمُ اللَّهُ- فَلَمَّا رَأَيْتُ الْمَنْزِلَ وَ الشَّجَرَ ذَكَرْتُ الْحَدِيثَ- فَجَلَسْتُ عَلَى بَعِيرِي- ثُمَّ صِرْتُ إِلَى الْحُسَيْنِ ع فَسَلَّمْتُ عَلَيْهِ- وَ أَخْبَرْتُهُ بِمَا سَمِعْتُ مِنْ أَبِيهِ فِي ذَلِكَ الْمَنْزِلِ- الَّذِي نَزَلَ بِهِ الْحُسَيْنُ- فَقَالَ مَعَنَا أَنْتَ أَمْ عَلَيْنَا فَقُلْتُ لَا مَعَكَ وَ لَا عَلَيْكَ- خَلَّفْتُ صِبْيَةً أَخَافُ عَلَيْهِمْ عُبَيْدَ اللَّهِ بْنَ زِيَادٍ- قَالَ فَامْضِ حَيْثُ لَا تَرَى لَنَا مَقْتَلًا وَ لَا تَسْمَعُ لَنَا صَوْتاً- فَوَ الَّذِي نَفْسُ حُسَيْنٍ بِيَدِهِ لَا يَسْمَعُ الْيَوْمَ وَاعِيَتَنَا أَحَدٌ- فَلَا يُعِينُنَا إِلَّا كَبَّهُ اللَّهُ لِوَجْهِهِ فِي نَارِ جَهَنَّم


در كتاب امالى از هرثمة بن ابو مسلم روايت مي كند كه گفت:

وقتى ما با حضرت امير المؤمنين على از جنگ صفين بازگشتيم و وارد كربلا شديم آن بزرگوار نماز صبح را خواند، آنگاه مقدارى از تربت آن زمين را برداشت و بوئيد و فرمود: عجب خاكى هستى كه گروه‏هائى از تو بدون حساب داخل بهشت خواهند شد!! وقتى هرثمه نزد زوجه خود كه شيعه حضرت امير بود بازگشت گفت:

يك موضوعى را براى تو بگويم و آن اين است كه: ولىّ تو حضرت ابى الحسن عليه السّلام پس از اينكه در كربلا پياده شد و نماز خواند مقدارى از تربت آن را برداشت و فرمود:

اى تربت! گروه‏هائى از تو محشور ميشوند و بدون حساب داخل بهشت خواهند شد!! زوجه‏اش به وى گفت: حضرت على بن ابى طالب عليه السّلام غير از حق چيزى نخواهد گفت.

هرثمه ميگويد: هنگامى كه امام حسين عليه السّلام آمد كربلا من هم در ميان آن لشكرى بودم كه ابن زياد بكربلا فرستاده بود. وقتى آن منزل و آن درخت را ديدم ياد آن حديثى كه حضرت امير فرموده بود افتادم. آنگاه بر شترم سوار شدم و نزد امام حسين رفتم و سلام كردم و آنچه را كه از پدرش حضرت امير راجع به آن مكان شنيده بودم از برايش شرح دادم.

امام حسين عليه السّلام فرمود: تو بر له يا بر عليه ما هستى؟ گفتم: نه بر له و نه بر عليه تو ميباشم. زيرا كودكانى را بجاى نهاده‏ام كه ميترسم ابن زياد آنان را اذيت و آزار نمايد.

امام عليه السّلام فرمود: پس جايى برو كه مقتل و صداى ما را نشنوى. قسم بحق آن خدائى كه جان حسين در دست قدرت او است احدى نيست كه امروز صداى استغاثه ما را بشنود و بفرياد ما نرسد مگر اينكه خداى قهار او را بصورت داخل جهنم خواهد كرد.

جمله «لَا يَوْمَ كَيَوْمِكَ يَا أَبَا عَبْدِ اللَّهِ» از زبان امام مجتبی(ع)

امالی شیخ صدوق:

أَنَّ الْحُسَيْنَ بْنَ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ ع دَخَلَ يَوْماً إِلَى الْحَسَنِ ع فَلَمَّا نَظَرَ إِلَيْهِ بَكَى فَقَالَ لَهُ مَا يُبْكِيكَ يَا أَبَا عَبْدِ اللَّهِ قَالَ أَبْكِي لِمَا يُصْنَعُ بِكَ فَقَالَ لَهُ الْحَسَنُ ع إِنَّ الَّذِي يُؤْتَى إِلَيَّ سَمٌّ يُدَسُّ إِلَيَّ فَأُقْتَلُ بِهِ وَ لَكِنْ لَا يَوْمَ كَيَوْمِكَ يَا أَبَا عَبْدِ اللَّهِ يَزْدَلِفُ إِلَيْكَ ثَلَاثُونَ أَلْفَ رَجُلٍ يَدَّعُونَ أَنَّهُمْ مِنْ أُمَّةِ جَدِّنَا مُحَمَّدٍ ص وَ يَنْتَحِلُونَ دِينَ الْإِسْلَامِ فَيَجْتَمِعُونَ عَلَى قَتْلِكَ وَ سَفْكِ دَمِكَ وَ انْتِهَاكِ حُرْمَتِكَ وَ سَبْيِ ذَرَارِيِّكَ وَ نِسَائِكَ وَ انْتِهَابِ ثَقَلِكَ فَعِنْدَهَا تَحِلُّ بِبَنِي أُمَيَّةَ اللَّعْنَةُ وَ تُمْطِرُ السَّمَاءُ رَمَاداً وَ دَماً وَ يَبْكِي عَلَيْكَ كُلُّ شَيْ‏ءٍ حَتَّى الْوُحُوشُ فِي الْفَلَوَاتِ وَ الْحِيتَانُ فِي الْبِحَار


روزى حسين عليه السّلام به حضور برادرش امام حسن عليه السّلام آمد (طبق روايات هنگام مسموم شدن امام حسن عليه السّلام بود) هنگامى كه چشم حسين عليه السّلام به چهره برادر افتاد گريست، امام حسن عليه السّلام پرسيد: چرا گريه مى‏كنى؟

حسين عليه السّلام فرمود: «ابكى لما يصنع بك، گريه‏ام به خاطر آن مصائبى است كه بر تو وارد مى‏شود.» امام حسن عليه السّلام فرمود: آنچه بر من وارد شود زهرى است كه آن را به من مى‏خورانند، و به وسيله آن كشته مى‏شوم.

و لكن لا يوم كيومك يا ابا عبد اللَّه، ولى هيچ روزى به سختى روز (شهادت) تو اى ابا عبد اللَّه نيست، كه سى هزار نفر تو را محاصره كنند، در حالى كه ادّعا مى‏كنند از امّت جدّ ما محمّد صلى اللَّه عليه و آله و سلم هستند، خود را به اسلام نسبت مى‏دهند، و همه آنها خود را براى كشتن و ريختن خون تو، و بى‏احترامى به حريم تو، و به اسارت گرفتن اهل بيت تو و غارت خيام تو آماده كرده‏اند، در اين هنگام است كه خداوند لعنتش را شامل حال بنى اميّه كند، و آسمان خون و خاكستر بر سر مردم بباراند، و هر چيزى حتى حيوانات وحشى و ماهيان درياها براى مصيبت تو مى‏گريند

تصمیم مخالفان برای نبش قبر حضرت زهرا سلام الله علیها

دلائل الامامة عماد الدین طبری؛ صفحه 46
بحارالأنوار ج : 43 ص : 171- 172

....وَ إِنَّ الْمُسْلِمِينَ لَمَّا عَلِمُوا وَفَاتَهَا جَاءُوا إِلَى الْبَقِيعِ فَوَجَدُوا فِيهِ أَرْبَعِينَ قَبْراً فَأَشْكَلَ عَلَيْهِمْ قَبْرُهَا مِنْ سَائِرِ الْقُبُورِ فَضَجَّ النَّاسُ وَ لَامَ بَعْضُهُمْ بَعْضاً وَ قَالُوا لَمْ يُخَلِّفْ نَبِيُّكُمْ فِيكُمْ إِلَّا بِنْتاً وَاحِدَةً تَمُوتُ وَ تُدْفَنُ وَ لَمْ تَحْضُرُوا وَفَاتَهَا وَ الصَّلَاةَ عَلَيْهَا وَ لَا تَعْرِفُوا قَبْرَهَا ثُمَّ قَالَ وُلَاةُ الْأَمْرِ مِنْهُمْ هَاتُمْ مِنْ نِسَاءِ الْمُسْلِمِينَ مَنْ يَنْبُشُ هَذِهِ الْقُبُورَ حَتَّى نَجِدَهَا فَنُصَلِّيَ عَلَيْهَا وَ نَزُورَ قَبْرَهَا فَبَلَغَ ذَلِكَ أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَيْهِ فَخَرَجَ مُغْضَباً قَدِ احْمَرَّتْ عَيْنَاهُ وَ دَرَّتْ أَوْدَاجُهُ وَ عَلَيْهِ قَبَاهُ الْأَصْفَرُ الَّذِي كَانَ يَلْبَسُهُ فِي كُلِّ كَرِيهَةٍ وَ هُوَ مُتَوَكِّئٌ عَلَى سَيْفِهِ ذِي الْفَقَارِ حَتَّى وَرَدَ الْبَقِيعَ فَسَارَ إِلَى النَّاسِ النَّذِيرُ وَ قَالُوا هَذَا عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ قَدْ أَقْبَلَ كَمَا تَرَوْنَهُ يُقْسِمُ بِاللَّهِ لَئِنْ حُوِّلَ مِنْ هَذِهِ الْقُبُورِ حَجَرٌ لَيَضَعَنَّ السَّيْفَ عَلَى غَابِرِ الْآخِرِ فَتَلَقَّاهُ عُمَرُ وَ مَنْ مَعَهُ مِنْ أَصْحَابِهِ وَ قَالَ لَهُ مَا لَكَ يَا أَبَا الْحَسَنِ وَ اللَّهِ لَنَنْبُشَنَّ قَبْرَهَا وَ لَنُصَلِّيَنَّ عَلَيْهَا فَضَرَبَ عَلِيٌّ ع بِيَدِهِ إِلَى جَوَامِعِ ثَوْبِهِ فَهَزَّهُ ثُمَّ ضَرَبَ بِهِ الْأَرْضَ وَ قَالَ لَهُ يَا ابْنَ السَّوْدَاءِ أَمَّا حَقِّي فَقَدْ تَرَكْتُهُ مَخَافَةَ أَنْ يَرْتَدَّ النَّاسُ عَنْ دِينِهِمْ وَ أَمَّا قَبْرُ فَاطِمَةَ فَوَ الَّذِي نَفْسُ عَلِيٍّ بِيَدِهِ لَئِنْ رُمْتَ وَ أَصْحَابُكَ شَيْئاً مِنْ ذَلِكَ لَأَسْقِيَنَّ الْأَرْضَ مِنْ دِمَائِكُمْ فَإِنْ شِئْتَ فَاعْرِضْ يَا عُمَرُ فَتَلَقَّاهُ أَبُو بَكْرٍ فَقَالَ يَا أَبَا الْحَسَنِ بِحَقِّ رَسُولِ اللَّهِ وَ بِحَقِّ مَنْ فَوْقَ الْعَرْشِ إِلَّا خَلَّيْتَ عَنْهُ فَإِنَّا غَيْرُ فَاعِلِينَ شَيْئاً تَكْرَهُهُ قَالَ فَخَلَّى عَنْهُ وَ تَفَرَّقَ النَّاسُ وَ لَمْ يَعُودُوا إِلَى ذَلِكَ


هنگامى كه مسلمانان از رحلت حضرت فاطمه آگاه و متوجه بقيع شدند با چهل قبر جديد مواجه گرديدند، نتوانستند قبر حضرت زهرا را از ميان آن چهل قبر تشخيص دهند. عموم مردم از اين مصيبت ضجّه كردند و يك ديگر را ملامت نمودند و گفتند: پيغمبر شما بيش از يك دختر يادگارى ننهاد، فاطمه رحلت كرد و دفن شد و شما به هنگام مردنش حاضر نشديد، نماز بر جنازه‏اش نگذاشتيد و محل قبر او را هم نمى‏دانيد! زعماى قوم گفتند: گروهى از زنان مسلمان را احضار كنيد كه اين قبرها را بشكافند تا جنازه فاطمه را به دست بياوريم و بر بدن او نماز بخوانيم و قبرش را زيارت كنيم.

هنگامى كه خبر اين توطئه به گوش حضرت على بن ابى طالب عليه السّلام رسيد، در حالى آمد كه خشمناك، چشمان مباركش سرخ، رگهاى گردنش بيرون زده، قباى زرد رنگى پوشيده بود كه آن را به هنگام غضب و ناراحتى مى‏پوشيد و دست بر ذو الفقار گرفته بود، آمد تا وارد بقيع شد. شخصى به ميان مردم رفت و گفت: اين على بن ابى طالب است كه با اين حالت آمده و سوگند مى‏خورد كه اگر يك سنگ از اين قبور جابجا شود شمشير را در ميان همه شما بگذارد و تا آخرين نفر شما را نابود نمايد.

عمر در حالى كه با يارانش بود، با حضرت امير عليه السّلام ملاقات كرد و گفت: اى ابو الحسن! چه منظور دارى؟ به خداوند سوگند ما قبر فاطمه را مى‏شكافيم و بر جنازه‏اش نماز مى‏گزاريم. حضرت امير لباسهاى وى را گرفت و او را از جاى بر كند و بر زمين زد و فرمود: اى ابو السوداء! من حقّ (يعنى مقام خلافت) خود را بدين جهت از دست دادم كه مبادا مردم از دين خويش برگردند. اما در باره قبر فاطمه: به حقّ آن خدايى كه جان على در دست قدرت اوست اگر تو و يارانت راجع به اين قبرها عملى انجام دهيد زمين را از خون شما سيراب خواهم كرد. عمر! از اين خيال در گذر! پس از عمر ابو بكر با حضرت امير ملاقات نمود و گفت: اى ابو الحسن! تو را به حقّ پيغمبر اسلام و آن كسى كه بالاى عرش است سوگند مى‏دهم كه از عمر دست بردارى، زيرا ما از انجام دادن عملى كه تو نمى‏پسندى خوددارى مى‏كنيم. راوى مى‏گويد: على عليه السّلام عمر را رها كرد و مردم پراكنده شدند و به دنبال مقصود خود بازنگشتند.

اذان بلال  برای حضرت زهرا  سلام الله علیها

من‏لايحضره‏الفقيه شیخ صدوق. ج : 1 ص : 298- 297

وَ رُوِيَ أَنَّهُ لَمَّا قُبِضَ النَّبِيُّ ص امْتَنَعَ بِلَالٌ مِنَ الْأَذَانِ وَ قَالَ لَا أُؤَذِّنُ لِأَحَدٍ بَعْدَ رَسُولِ اللَّهِ ص وَ إِنَّ فَاطِمَةَ ع قَالَتْ ذَاتَ يَوْمٍ إِنِّي أَشْتَهِي أَنْ أَسْمَعَ صَوْتَ مُؤَذِّنِ أَبِي ع بِالْأَذَانِ فَبَلَغَ ذَلِكَ بِلَالًا فَأَخَذَ فِي الْأَذَانِ فَلَمَّا قَالَ اللَّهُ أَكْبَرُ اللَّهُ أَكْبَرُ ذَكَرَتْ أَبَاهَا ع وَ أَيَّامَهُ فَلَمْ تَتَمَالَكْ مِنَ الْبُكَاءِ فَلَمَّا بَلَغَ إِلَى قَوْلِهِ أَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ اللَّهِ شَهَقَتْ فَاطِمَةُ ع شَهْقَةً وَ سَقَطَتْ لِوَجْهِهَا وَ غُشِيَ عَلَيْهَا فَقَالَ النَّاسُ لِبِلَالٍ أَمْسِكْ يَا بِلَالُ فَقَدْ فَارَقَتِ ابْنَةُ رَسُولِ اللَّهِ ص الدُّنْيَا وَ ظَنُّوا أَنَّهَا قَدْ مَاتَتْ فَقَطَعَ أَذَانَهُ وَ لَمْ يُتِمَّهُ فَأَفَاقَتْ فَاطِمَةُ ع وَ سَأَلَتْهُ أَنْ يُتِمَّ الْأَذَانَ فَلَمْ يَفْعَلْ وَ قَالَ لَهَا يَا سَيِّدَةَ النِّسْوَانِ إِنِّي أَخْشَى عَلَيْكِ مِمَّا تُنْزِلِينَهُ بِنَفْسِكِ إِذَا سَمِعْتِ صَوْتِي بِالْأَذَانِ فَأَعْفَتْهُ عَنْ ذَلِكَ


شيخ صدوق رحمه اللَّه در من لا يحضره الفقيه روايت كرده است:

وقتى پيغمبر خدا از دنيا رحلت نمود بلال از گفتن اذان خوددارى كرد، و گفت: من بعد از پيامبر اسلام براى احدى اذان نخواهم گفت. روزى فاطمه زهرا فرمود: دوست دارم صداى اذان مؤذن پدرم را بشنوم. و چون اين سخن به گوش بلال رسيد، مشغول گفتن اذان شد. هنگامى كه بلال دو مرتبه گفت: اللَّه اكبر، حضرت فاطمه به ياد روزگار پدرش رسول خدا افتاد و نتوانست از گريه خوددارى نمايد. و زمانى كه بلال گفت: اشهد أن محمّدا رسول اللَّه، فاطمه عليها السّلام صيحه‏اى زد و با صورت خود سقوط و غش كرد!! مردم به بلال گفتند: از گفتن اذان خوددارى كن! زيرا فاطمه دختر پيغمبر رحلت كرد. مردم فكر كردند كه فاطمه از دار دنيا رفته است! بلال اذان را تمام نكرده قطع نمود. پس از آنكه فاطمه زهرا به هوش آمد به بلال گفت: اذان را تمام كن. ولى بلال نپذيرفت و به آن حضرت گفت: اى برترين زنان! من از اينكه هر گاه صداى اذان مرا مى‏شنوى و اين همه ناراحت مى‏شوى مى‏ترسم. لذا حضرت فاطمه عليها السّلام وى را معاف نمود.

داستان تشرف ملیکا دختر قیصر روم، مادر امام زمان(عج) به اسلام

مهدى موعود ( ترجمه بحار الأنوار)، متن، ص: 188

در غيبت شيخ طوسى‏ از بشر بن سليمان برده فروش كه از فرزندان ابو ايوب‏ انصارى و يكى از شيعيان مخلص حضرت امام على النقى و امام حسن عسكرى عليهما السّلام و در سامره همسايه حضرت بود روايت كرده كه گفت: روزى كافور، غلام امام على النقى عليه السّلام نزد من آمد و مرا احضار كرد، چون خدمت حضرت رسيدم فرمود:

اى بشر! تو از اولاد انصار هستى‏. دوستى شما نسبت بما اهل بيت پيوسته ميان شما برقرار است، بطورى كه فرزندان شما آن را بارث مي برند و شما مورد وثوق ما مي باشيد.

مي خواهم ترا فضيلتى دهم كه در مقام دوستى با ما و اين رازى كه با تو در ميان مي گذارم بر ساير شيعيان پيشى گيرى.

سپس نامه پاكيزه‏اى بخط و زبان رومى مرقوم فرمود و سر آن را با خاتم مبارك مهر نمود و كيسه زردى كه دويست و بيست اشرفى در آن بود بيرون آورد و فرمود: اين را گرفته به بغداد مي روى و صبح فلان روز در سر پل فرات حضور مي يابى.

چون كشتى حامل اسيران نزديك شد، و اسيران را ديدى، مى‏بي نى بيشتر مشتريان، فرستادگان اشراف بنى عباس و قليلى از جوانان عرب ميباشند. در اين موقع مواظب شخصى بنام(عمر بن زيد) برده فروش باش كه كنيزى را به اوصافى مخصوص كه از جمله دو لباس حرير پوشيده و خود را از معرض فروش و دسترس مشتريان حفظ مي كند، به مشتريان عرضه مي دارد. در اين وقت صداى ناله او را به زبان رومى از پس پرده رقيقى مي شنوى كه بر اسارت و هتك احترام خود مي نالد، يكى از مشتريان به عمر بن زيد خواهد گفت عفّت اين كنيز رغبت مرا به وى جلب نموده، او را به سيصد دينار به من بفروش! كنيزك به زبان عربى مي گويد: اگر تو حضرت سليمان و داراى حشمت او باشى من به تو رغبت ندارم بيهوده مال خود را تلف مكن! فروشنده مي گويد: پس چاره چيست؟ من ناگزيرم تو را بفروشم. كنيزك مي گويد: چرا شتاب مي كنى؟ بگذار خريدارى پيدا شود كه قلب من به او و وفا و امانت وى آرام گيرد.

در اين هنگام نزد فروشنده برو و بگو من حامل نامه لطيفى هستم كه يكى از اشراف بخط و زبان رومى نوشته و كرم و وفا و شرافت و امانت خود را در آن شرح داده است. نامه را به كنيزك نشان بده تا در باره نويسنده آن بينديشد.

اگر به وى مايل گرديد و تو نيز راضى شدى من به وكالت او كنيزك را مي خرم.

بشر بن سليمان ميگويد: آنچه امام على النقى عليه السّلام فرمود امتثال نمودم.

چون نگاه كنيزك به نامه حضرت افتاد سخت بگريست، سپس رو به عمر بن زيد كرد و گفت: مرا به صاحب اين نامه بفروش و سوگند ياد نمود كه اگر از فروش او به صاحب وى امتناع كند خود را هلاك خواهد كرد، من در تعيين قيمت او با فروشنده گفتگوى بسيار كردم تا به همان مبلغ كه امام بمن داده بود راضى شد.

منهم پول را بوى تسليم نمودم و با كنيزك كه خندان و شادان بود به محلى كه در بغداد اجاره كرده بودم آمديم. در آن حال با بيقرارى زياد نامه امام را از جيب بيرون آورده مي بوسيد و روى ديدگان و مژگان خود مي نهاد و بر بدن و صورت مي كشيد.

من گفتم: عجبا! نامه‏اى را مي بوسى كه نويسنده آن را نمي شناسى! گفت:

اى درمانده كم معرفت! گوش فرا ده و دل سوى من بدار. من مليكه دختر يشوعا پسر قيصر روم هستم، مادرم از فرزندان حواريين است و به شمعون وصى حضرت‏ عيسى عليه السّلام نسبت مي رسانم، بگذار داستان عجيب خود را برايت نقل كنم. جد من قيصر مي خواست مرا كه سيزده سال بيشتر نداشتم براى پسر برادرش تزويج كند سيصد نفر از رهبانان و قسيسين نصارى از دودمان حواريين عيسى بن مريم عليه السّلام و هفتصد نفر از اعيان و اشراف و چهار هزار نفر از امراء و فرماندهان و سران لشكر و بزرگان مملكت را جمع نمود. آنگاه تختى آراسته بانواع جواهرات را روى چهل پايه نصب كرد. چون پسر برادرش را روى آن نشانيد و صليبها را بيرون آورد و اسقفها پيش روى او قرار گرفتند و سفرهاى انجيلها را گشودند، ناگهان صليبها از بلندى بروى زمين فرو ريخت و پايه‏هاى تخت در هم شكست.

پسر عمويم با حالت بيهوشى از بالاى تخت بر روى زمين در افتاده و رنگ صورت اسقفها دگرگون گشت و سخت بلرزيدند.

بزرگ اسقفها چون اين بديد رو بجدم كرد و گفت: پادشاها! ما را از مشاهده اين اوضاع منحوس كه نشانه زوال دين مسيح و مذهب پادشاهى است، معاف بدار!

جدم نيز اوضاع را بفال بد گرفت، مع هذا به اسقفها دستور داد تا پايه‏هاى تخت را استوار كنند و صليبها را دوباره برافرازند و گفت: پسر بدبخت برادرم را بياوريد تا هر طور هست اين دختر را بوى تزويج نمايم، باشد كه با اين وصلت ميمون نحوست آن برطرف گردد.

چون دستور او را عملى كردند، آنچه بار نخست روى داده بود تجديد شد. مردم پراكنده گشتند و جدم با حالت اندوه به حرم سرا رفت و پرده‏ها بيفتاد.

شب هنگام در خواب ديدم مثل اينكه حضرت عيسى و شمعون وصى او و گروهى از حواريين در قصر جدم قيصر اجتماع كرده‏اند و در جاى تخت منبرى كه نور از آن مى‏درخشيد قرار دارد.

چيزى نگذشت كه «محمد» صلى اللَّه عليه و آله پيغمبر خاتم و داماد و جانشين او و جمعى از فرزندان وى وارد قصر شدند، حضرت عيسى عليه السّلام باستقبال شتافت و با محمد(ص) معانقه كرد و محمد(ص) فرمودند: يا روح اللَّه! من بخواستگارى دختر وصى شما شمعون، براى فرزندم آمده‏ام، و در اين هنگام اشاره بامام حسن عسكرى عليه السّلام نمود. حضرت عيسى نگاهى بشمعون كرده و گفت: شرافت بسوى تو روى آورده با اين وصلت با ميمنت موافقت كن. او هم گفت: موافقم.

پس محمد صلى اللَّه عليه و آله بالاى منبر رفت و خطبه‏اى انشاء فرمود و مرا براى فرزندش تزويج كرد، و حضرت عيسى و فرزندان خود و حواريون را گواه گرفت. چون از خواب برخاستم از بيم جان خواب خود را براى پدر و جدم نقل نكردم، و همواره آن را پوشيده مي داشتم.

بعد از آن شب چنان قلبم از محبت امام حسن عسكرى عليه السّلام موج مي زد كه از خوردن و آشاميدن بازماندم و كم كم لاغر و رنجور گشتم و سخت بيمار شدم.

جدّم تمام پزشكان را احضار نمود و از مداواى من استفسار كرد، و چون مأيوس گرديد گفت: نور ديده! هر خواهشى دارى بگو تا در انجام آن بكوشم؟ گفتم:

پدر جان! اگر در به روى اسيران مسلمين بگشائى و آنها را از قيد و بند و زندان‏ آزاد گردانى اميد است كه عيسى و مادرش مرا شفا دهند.

پدرم تقاضاى مرا پذيرفت و من نيز به ظاهر اظهار بهبودى كردم و كمى غذا خوردم. پدرم از اين واقعه خشنود گرديد و سعى در رعايت حال اسيران مسلمين و احترام آنان نمود.

چهارده شب بعد از اين ماجرا باز در خواب ديدم كه حضرت فاطمه عليها السّلام با مريم و حوريان بهشتى بعيادت من آمده‏اند. حضرت مريم روى بمن نمود و فرمود:

اين بانوى بانوان جهان و مادر شوهر تو است. من دامن مبارك او را گرفتم و گريه نمودم و از نيامدن امام حسن عسكرى عليه السّلام به ديدنم، شكايت كردم. فرمود: او به عيادت تو نخواهد آمد زيرا تو مشرك بخدا و پيرو مذهب نصارى هستى. اين خواهر من مريم است كه از دين تو به خداوند پناه مي برد.

اگر مي خواهى خدا و عيسى و مريم از تو خشنود باشند و ميل دارى فرزندم بديدنت بيايد، به يگانگى خداوند و اينكه محمد پدر من خاتم پيغمبران است گواهى‏ بده. چون اين كلمات را ادا نمودم، فاطمه عليها السلام مرا در آغوش گرفت و بدين گونه حالم بهبود يافت. سپس فرمود: اكنون منتظر فرزندم حسن عسكرى باش كه او را نزد تو خواهم فرستاد.

چون از خواب برخاستم، شوق زيادى براى ملاقات حضرت در خود حس كردم. شب بعد امام را در خواب ديدم و در حالى كه از گذشته شكوه مي نمودم گفتم:

اى محبوب من! من كه خود را در راه محبت تو تلف كردم! فرمود: نيامدن من علتى سواى مذهب سابق تو نداشت و اكنون كه اسلام آورده‏اى هر شب بديدنت مى‏آيم تا موقعى كه فراق ما مبدل به وصال گردد. از آن شب تا كنون شبى نيست كه وجود نازنينش را بخواب نبينم.

بشر بن سليمان مي گويد: پرسيدم چطور شد كه به ميان اسيران افتادى؟ گفت در يكى از شبها در عالم خواب امام حسن عسكرى عليه السّلام فرمود: فلان روز جدت قيصر، لشكرى به جنگ مسلمانان مي فرستد تو هم بطور ناشناس در لباس خدمتكاران‏ همراه عده‏اى از كنيزان از فلان راه به آنها ملحق شو.

سپس پيشقراولان اسلام مطلع شدند و ما را اسير گرفتند و كار من بدين گونه كه ديدى انجام پذيرفت. ولى تا كنون به كسى نگفته‏ام نوه پادشاه روم هستم.

حتى پير مردى كه من در تقسيم غنائم جنگ سهم او شده بودم نامم را پرسيد، ولى من اظهارى نكردم و گفتم: نرجس! گفت: نام كنيزان؟

بشر ميگويد: گفتم: عجب است كه تو رومى هستى و زبانت عربى است؟! گفت جدم در تربيت من جهدى بليغ داشت. او زنى را كه چندين زبان ميدانست معين كرده بود كه صبح و شام نزد من آمده زبان عربى بمن بياموزد و به همين جهت عربى را به خوبى آموختم.

بشر مي گويد: چون او را بسامره خدمت امام على النقى عليه السّلام آوردم حضرت از وى پرسيد: عزت اسلام و ذلت نصارى و شرف خاندان پيغمبر را چگونه ديدى؟

گفت: در باره چيزى كه شما از من داناتر مي باشيد چه عرض كنم؟.

فرمود: مي خواهم ده هزار دينار يا مژده مسرت انگيزى به تو بدهم، كدام يك را انتخاب ميكنى؟ عرض كرد: مژده فرزندى به من دهيد! فرمود: تو را مژده به فرزندى مي دهم كه شرق و غرب عالم را مالك شود، و جهان را از عدل و داد پر گرداند، از آن پس كه پر از ظلم و جور شده باشد.

عرض كرد: اين فرزند از چه شوهرى خواهد بود؟ فرمود: از آن كس كه پيغمبر اسلام در فلان شب و فلان ماه و فلان سال رومى تو را براى او خواستگارى نمود. در آن شب عيسى بن مريم و وصىّ او تو را به كى تزويج كردند؟ گفت: به فرزند دلبند شما! فرمود او را مي شناسى؟ عرض كرد: از شبى كه به دست حضرت فاطمه زهرا (ع) اسلام آوردم شبى نيست كه او به ديدن من نيامده باشد.

در اين وقت امام نهم به «كافور» خادم فرمود: خواهرم حكيمه را بگو نزد من بيايد. چون آن بانوى محترم آمد فرمود: خواهر! اين زن همان است كه گفته بودم. حكيمه خاتون آن بانو را مدتى در آغوش گرفت و از ديدارش‏ شادمان گرديد. آنگاه امام على النقى عليه السّلام فرمود: عمه! او را به خانه خود ببر و فرايض دينى و اعمال مستحبه را به او بياموز كه او همسر فرزندم حسن و مادر قائم آل محمد صلى اللَّه عليه و آله است.

زندگینامه حضرت علی اکبر(ع)

دانشنامه امام حسین علیه السلام/ صفحه 315

على اكبر، نخستين فرزند پسر امام حسين عليه السلام بود. علّت ناميده شدن او به «علىِ بزرگ تر» ، اين بود كه امام حسين عليه السلام به دليل شدّت علاقه اى كه به نام پدر بزرگوارش داشت، نام سه فرزند پسرِ خود را «على» گذاشت. از اين رو، اوّلى به «علىِ بزرگ تر» و دومى به «علىِ ميانه» و سومى به «علىِ كوچك تر» معروف شدند.

بنا به نقلى(مقتل الحسین مقرّم)، على اكبر، در يازدهم شعبان سال سى و سوم هجرى،  متولّد شد. كنيه او ابو الحسن، و مادرش ليلى دختر ابو مُرّة بن عُروة بن مسعود ثَقَفى است.

گفتنى است كه مادر ليلى، يعنى مادر بزرگ على اكبر، ميمونه دختر ابو سفيان بوده است و به همين جهت، بر پايه گزارشى، معاويه، او را شايسته ترين فرد براى خلافت مى دانست و او را چنين توصيف كرد: شايسته ترين فرد براى اين كار (خلافت)، على بن الحسين بن على عليهماالسلام است. جدّش پيامبر خدا صلى الله عليه و آله است و دليرى بنى هاشم، سخاوت بنى اميّه و فخر ثقيف را دارد. البتّه اين سخن معاويه، در واقع، يك موضعگيرى سياسى، به منظور نفى خلافت از خاندان رسالت است، نه اين كه واقعا او خلافت را حقّ على اكبر مى دانسته است.

همچنين پيشنهاد امان به على اكبر در جريان عاشورا را به خاطر انتسابش به ابوسفيان از جهت مادر، مى توان يك حركت سياسى با هدف جدا كردن على اكبر از امام حسين عليه السلام ارزيابى كرد كه با اين پاسخ قاطع وى، رو به رو شد: «به خدا سوگند، خويشاوندى پيامبر خدا صلى الله عليه و آله، براى مراعات كردن، سزامندتر است!»
همين طور، مشهور است كه: على اكبر، اوّلين شهيد اهل بيت بوده و طبرى و ابو الفرج، به اين مطلب، تصريح كرده اند و در «زيارت ناحيه» هم آمده است. ابن شهرآشوب، او را از بيستمين شهيد اهل بيت، دانسته است.

در باره سنّ على اكبر در هنگام شهادت در كربلا، اختلاف نظر وجود دارد و تا بيست و هشت سال هم گزارش شده است؛ ليكن بنا بر نظريّه مشهورـ كه وى بزرگ تر از امام زين العابدين عليه السلام بوده است ـ و با عنايت به اين كه امام زين العابدين عليه السلام هنگام واقعه عاشورا، بيست و سه سال داشته، بايد سنّ على اكبر، بيش از اين باشد و لذا گزارش هاى مبنى بر«ولادت وى در زمان خلافت عثمان» و ٢٥ ساله بودن وى در وقت شهادت»، درباره سن ايشان، واقع بينانه تر به نظر مى رسد.

زیارت حضرت علی اکبر از ناحیه مقدسه

بحار الأنوار (ط - بيروت)، ج‏45، ص: 65

السَّلَامُ عَلَيْكَ يَا أَوَّلَ قَتِيلٍ مِنْ نَسْلِ خَيْرِ سَلِيلٍ مِنْ سُلَالَةِ إِبْرَاهِيمَ الْخَلِيلِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْكَ وَ عَلَى أَبِيكَ إِذْ قَالَ فِيكَ قَتَلَ اللَّهُ قَوْماً قَتَلُوكَ يَا بُنَيَّ مَا أَجْرَأَهُمْ عَلَى الرَّحْمَنِ وَ عَلَى انْتِهَاكِ حُرْمَةِ الرَّسُولِ عَلَى الدُّنْيَا بَعْدَكَ الْعَفا كَأَنِّي بِكَ بَيْنَ يَدَيْكَ مَاثِلًا وَ لِلْكَافِرِينَ قَاتِلًا قَائِلًا:

أَنَا عَلِيُّ بْنُ الْحُسَيْنِ بْنِ عَلِيٍّ           نَحْنُ وَ بَيْتِ اللَّهِ أَوْلَى بِالنَّبِيِّ 
أَطْعَنُكُمْ بِالرُّمْحِ حَتَّى يَنْثَنِي        أَضْرِبُكُمْ بِالسَّيْفِ أَحْمِي عَنْ أَبِي
ضَرْبَ غُلَامٍ هَاشِمِيٍّ عَرَبِيٍّ           وَ اللَّهِ لَا يَحْكُمُ فِينَا ابْنُ الدَّعِيِّ

حَتَّى قَضَيْتَ نَحْبَكَ وَ لَقِيتَ رَبَّكَ أَشْهَدُ أَنَّكَ أَوْلَى بِاللَّهِ وَ بِرَسُولِهِ وَ أَنَّكَ ابْنُ رَسُولِهِ وَ حُجَّتُهُ وَ أَمِينُهُ وَ ابْنُ حُجَّتِهِ وَ أَمِينِهِ حَكَمَ اللَّهُ عَلَى قَاتِلِكَ مُرَّةَ بْنِ مُنْقِذِ بْنِ النُّعْمَانِ الْعَبْدِيِّ لَعَنَهُ اللَّهُ وَ أَخْزَاهُ وَ مَنْ شَرِكَهُ فِي قَتْلِكَ وَ كَانُوا عَلَيْكَ ظَهِيراً أَصْلَاهُمُ اللَّهُ‏ جَهَنَّمَ‏ وَ ساءَتْ مَصِيراً وَ جَعَلَنَا اللَّهُ مِنْ مُلَاقِيكَ وَ مُرَافِقِي جَدِّكَ وَ أَبِيكَ وَ عَمِّكَ وَ أَخِيكَ وَ أُمِّكَ الْمَظْلُومَةِ وَ أَبْرَأُ إِلَى اللَّهِ مِنْ أَعْدَائِكِ أُولِي الْجُحُودِ وَ السَّلَامُ عَلَيْكَ وَ رَحْمَةُ اللَّهِ وَ بَرَكَاتُهُ.

مقتل حضرت علی اکبر(ع)

بحار الأنوار (ط - بيروت)، ج‏45، ص: 42

قالوا و رفع الحسين سبابته نحو السماء و قال اللَّهُمَّ اشْهَدْ عَلَى هَؤُلَاءِ الْقَوْمِ فَقَدْ بَرَزَ إِلَيْهِمْ غُلَامٌ أَشْبَهُ النَّاسِ خَلْقاً وَ خُلُقاً وَ مَنْطِقاً بِرَسُولِكَ كُنَّا إِذَا اشْتَقْنَا إِلَى نَبِيِّكَ نَظَرْنَا إِلَى وَجْهِهِ اللَّهُمَّ امْنَعْهُمْ بَرَكَاتِ الْأَرْضِ وَ فَرِّقْهُمْ تَفْرِيقاً وَ مَزِّقْهُمْ تَمْزِيقاً وَ اجْعَلْهُمْ طَرَائِقَ قِدَداً وَ لَا تُرْضِ الْوُلَاةَ عَنْهُمْ أَبَداً فَإِنَّهُمْ دَعَوْنَا لِيَنْصُرُونَا ثُمَّ عَدَوْا عَلَيْنَا يُقَاتِلُونَنَا... .

... ثم حمل علي بن الحسين على القوم و هو يقول‏

أنا علي بن الحسين بن علي‏           من عصبة جد أبيهم النبي‏
و الله لا يحكم فينا ابن الدعي‏         أطعنكم بالرمح حتى ينثني‏
أضربكم بالسيف أحمي عن أبي‏       ضرب غلام هاشمي علوي‏

فلم يزل يقاتل حتى ضج الناس من كثرة من قتل منهم و روي أنه قتل على عطشه مائة و عشرين رجلا ثم رجع إلى أبيه و قد أصابته جراحات كثيرة فقال يا أبه‏ العطش قد قتلني و ثقل الحديد أجهدني فهل إلى شربة من ماء سبيل أتقوى بها على الأعداء فبكى الحسين و قال يا بني يعز على محمد و على علي بن أبي طالب و علي أن تدعوهم فلا يجيبوك و تستغيث بهم فلا يغيثوك يا بني هات لسانك فأخذ بلسانه فمصه و دفع إليه خاتمه و قال امسكه في فيك و ارجع إلى قتال عدوك فإني أرجو أنك لا تمسي حتى يسقيك جدك بكأسه الأوفى شربة لا تظمأ بعدها أبدا فرجع إلى القتال ... .

فلم يزل قتل تمام المائتين ثم ضربه منقذ بن مرة العبدي‏ على مفرق رأسه ضربة صرعته و ضربه الناس بأسيافهم ثم اعتنق فرسه فاحتمله الفرس إلى عسكر الأعداء فقطعوه بسيوفهم إربا إربا.

فلما بلغت الروح التراقي قال‏ رافعا صوته يا أبتاه هذا جدي رسول الله قد سقاني بكأسه الأوفى شربة لا أظمأ بعدها أبدا و هو يقول العجل العجل فإن لك كأسا مذخورة حتى تشربها الساعة فصاح الحسين و قال قَتَلَ اللَّهُ قَوْماً قَتَلُوكَ مَا أَجْرَأَهُمْ عَلَى الرَّحْمَنِ وَ عَلَى رَسُولِهِ وَ عَلَى انْتِهَاكِ حُرْمَةِ الرَّسُولِ عَلَى الدُّنْيَا بَعْدَكَ الْعَفَا.

قال حميد بن مسلم فكأني أنظر إلى امرأة خرجت مسرعة كأنها الشمس الطالعة تنادي بالويل و الثبور و تقول يا حبيباه يا ثمرة فؤاداه يا نور عيناه فسألت عنها فقيل هي زينب بنت علي ع و جاءت و انكبت عليه فجاء الحسين فأخذ بيدها فردها إلى الفسطاط و أقبل بفتيانه و قال احملوا أخاكم فحملوه من مصرعه فجاءوا به حتى وضعوه عند الفسطاط الذي كانوا يقاتلون أمامه.


گفته‏اند:
امام حسين عليه السلام انگشت سبابه و بقولى محاسن شريف خود را به طرف آسمان بلند كرد و فرمود: خدايا! بر اين گروه شاهد باش، زيرا جوانى براى مبارزه ايشان قيام كرد كه از لحاظ خلقت و اخلاق شبيه‏ترين مردم است به رسول تو. هر گاه ما مشتاق ديدار پيامبر تو ميشديم به جمال اكبر نظر مى‏كرديم. پروردگارا! ايشان را از بركات زمين محروم كن! و آنان را بنحو مخصوصى پراكنده نما و پرده اسرار ايشان را پاره كن، آنان را دچار اختلاف و راه‏هاى مختلف نما، واليان امر را از ايشان راضى مفرما. زيرا اينان ما را دعوت كردند كه يار و ناصر ما باشند ولى بر عكس با ما قتال مينمايند... .

... سپس حضرت على بن الحسين بر آن گروه حمله كرد. رجزى را ميخواند:

من على بن الحسين بن على ميباشم. من از گروهى هستم كه جد پدرشان پيامبر اسلام است.
بخدا قسم كه پسر زنا زاده در ميان ما حكومت نخواهد كرد. من شما را با اين نيزه بقدرى ميزنم كه نوك آن بر گردد.
من شما را با شمشير ميزنم و از پدر خويشتن حمايت ميكنم. من شما را نظير جوان هاشمى و علوى ميزنم.

وى همچنان قتال ميكرد تا اينكه مردم بعلت كثرت نفراتى كه از آنان كشته ميشد دچار ضجه شدند. روايت شده آن بزرگوار با اينكه عطشان بود تعداد يك صد و بيست نفر مرد را از لشكر يزيد كشت. سپس در حالى نزد پدرش امام حسين مراجعت نمود كه زخمهاى فراوانى برداشته بود. او به امام حسين گفت: پدر جان! عطش مرا كشت و سنگينى آهن مرا دچار رنج نموده است آيا براى بدست آوردن يك جرعه آب راهى هست كه من بوسيله آشاميدن آن قوى شوم و بر دشمنان مسلط شوم؟ امام حسين پس از اينكه گريه كرد فرمود: اى پسر عزيزم بر محمّد و على بن ابى طالب و من ناگوار است كه تو ايشان را بيارى خود بخوانى و جواب تو را ندهند. تو استغاثه كنى و بداد تو نرسند. اى پسر عزيزم‏ زبان خود را بياور! سپس زبان وى را مكيد و انگشتر خود را به او داد و فرمود: آن را در دهان خود بگذار و متوجه قتال با دشمن خود شو. زيرا من اميدوارم امروز را شب نكنى تا اينكه جدت پيامبر خدا صلّى اللَّه عليه و آله تو را با جرعه كاملى سيراب كند كه بعد از آن تشنه نشوى. حضرت على اكبر عليه السلام بر گشت براى قتال با دشمنان... .

وى همچنان مشغول قتال بود تا تعداد دويست نفر را بقتل رسانيد. سپس منقذ بن مرّه عبدى ضربتى بر فرق مباركش زد كه وى را از پاى در آورد و ما بقى لشكر نيز آن حضرت را هدف شمشيرهاى خود قرار دادند.

پس از اين جريان دست بگردن اسب خود در آورد و اسبش او را بطرف لشكر دشمن برد و دشمنان بدن وى را قطعه قطعه كردند.

هنگامى كه روح مباركش بحلق مقدسش رسيد با صداى بلند فرمود: يعنى پدر جان! اين جدم پيامبر خدا است كه مرا با جام آبى سيراب نمود كه بعد از آن ابدا تشنه نخواهم شد. جدم رسول خدا ميفرمايد: العجل العجل! زيرا يك جام آب براى تو ذخيره شده است كه الساعه آن را خواهى آشاميد. امام حسين عليه السلام پس از اينكه صيحه‏اى كشيد فرمود: خدا بكشد آن گروهى را كه تو را شهيد كردند. چه چيزى اين جرات را به آنان داد كه بر عليه خدا و رسول قيام نمودند و نسبت به پيغمبر خدا هتك حرمت كردند!؟ بعد از تو دنيا نابود شود.

حميد بن مسلم ميگويد: گويا: من نظر ميكنم بزنى كه چون خورشيد درخشان بود با سرعت از خيمه خارج شد و صدا به وا ويلا بلند كرد و گفت: اى حبيب من! اى ميوه قلب من! اى نور چشم من! من جويا شدم: اين زن كيست؟ گفته شد: زينب دختر على عليه السلام است. آن بانو آمد و خود را روى نعش على اكبر انداخت. امام آمد و دست او را گرفته بجانب خيمه باز گردانيد. سپس امام عليه السلام متوجه جوانان خود شد و فرمود: برادر خود را بسوى خيمه حمل كنيد. ايشان جنازه على اكبر را از محل شهادتش آوردند و نزد آن خيمه‏اى نهادند كه در جلو آن قتال ميكرند.

کتابشناسی الخرائج و الجرائح راوندی

الخرائج و الجرائح‏

مولف‏

قطب الدين راوندى، سعيد بن هبة الله، متوفاى 573 هجرى.

موضوع‏

معجزات پيامبر و ائمه عليهم السلام‏

علت نام گذارى‏

مؤلف محترم علت نام گذارى كتاب خود را به‏الخرائج و الجرائح‏ چنين بيان مى‏كند:« معجزاتى كه به دست آنان انجام شده مؤيد صحت ادعاهاى آنها است چون براى آنها درستى كلامشان را تأييد مى‏كند»... .

ادامه نوشته

داستان تشرف شهربانو دختر یزدگردسوم، مادر امام سجاد(ع)به اسلام

بحار الأنوار (ط - بيروت)، ج‏46، ص: 10

الخرائج و الجرائح:

رُوِيَ عَنْ جَابِرٍ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ ع قَالَ:

لَمَّا قَدِمَتِ ابْنَةُ يَزْدَجَرْدَ بْنِ شَهْرِيَارَ آخِرِ مُلُوكِ الْفُرْسِ وَ خَاتِمَتِهِمْ عَلَى عُمَرَ وَ أُدْخِلَتِ الْمَدِينَةَ اسْتَشْرَفَتْ لَهَا عَذَارَى الْمَدِينَةِ وَ أَشْرَقَ الْمَجْلِسُ بِضَوْءِ وَجْهِهَا وَ رَأَتْ عُمَرَ فَقَالَتْ آهْ بِيرُوزْ بَادْ هُرْمُزَ(آه به روز هرمز) فَغَضِبَ عُمَرُ وَ قَالَ شَتَمَتْنِي هَذِهِ الْعِلْجَةُ وَ هَمَّ بِهَا

فَقَالَ لَهُ عَلِيٌّ ع لَيْسَ لَكَ إِنْكَارٌ عَلَى مَا لَا تَعْلَمُهُ فَأَمَرَ أَنْ يُنَادِيَ عَلَيْهَا فَقَالَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ ع- لَا يَجُوزُ بَيْعُ بَنَاتِ الْمُلُوكِ وَ إِنْ كُنَّ كَافِرَاتٍ وَ لَكِنِ اعْرِضِ عَلَيْهَا أَنْ تَخْتَارَ رَجُلًا مِنَ‏ الْمُسْلِمِينَ حَتَّى تَتَزَوَّجَ مِنْهُ وَ تَحْسُبَ صَدَاقَهَا عَلَيْهِ مِنْ عَطَائِهِ مِنْ بَيْتِ الْمَالِ يَقُومُ مَقَامَ الثَّمَنِ فَقَالَ عُمَرُ أَفْعَلُ وَ عَرَضَ عَلَيْهَا أَنْ تَخْتَارَ

فَجَالَتْ فَوَضَعَتْ يَدَهَا عَلَى مَنْكِبِ الْحُسَيْنِ ع فَقَالَ چه نام دارى اى كنيزك يَعْنِي مَا اسْمُكِ يَا صَبِيَّةُ قَالَتْ جَهَانْشَاهُ فَقَالَ بَلْ شَهْرَبَانُوَيْهِ قَالَتْ تِلْكَ أُخْتِي قَالَ راست گفتى أَيْ صَدَقْتِ ثُمَّ الْتَفَتَ إِلَى الْحُسَيْنِ فَقَالَ احْتَفِظْ بِهَا وَ أَحْسِنْ إِلَيْهَا فَسَتَلِدُ لَكَ خَيْرَ أَهْلِ الْأَرْضِ فِي زَمَانِهِ بَعْدَكَ وَ هِيَ أُمُّ الْأَوْصِيَاءِ الذُّرِّيَّةِ الطَّيِّبَةِ فَوَلَدَتْ عَلِيَّ بْنَ الْحُسَيْنِ زَيْنَ الْعَابِدِينَ ع

وَ يُرْوَى أَنَّهَا مَاتَتْ فِي نِفَاسِهَا بِهِ وَ إِنَّمَا اخْتَارَتِ الْحُسَيْنَ ع لِأَنَّهَا رَأَتْ فَاطِمَةَ ع وَ أَسْلَمَتْ قَبْلَ أَنْ يَأْخُذَهَا عَسْكَرُ الْمُسْلِمِينَ وَ لَهَا قِصَّةٌ وَ هِيَ

أَنَّهَا قَالَتْ

رَأَيْتُ فِي النَّوْمِ قَبْلَ وُرُودِ عَسْكَرِ الْمُسْلِمِينَ كَأَنَّ مُحَمَّداً رَسُولَ اللَّهِ ص دَخَلَ دَارَنَا وَ قَعَدَ مَعَ الْحُسَيْنِ ع وَ خَطَبَنِي لَهُ وَ زَوَّجَنِي مِنْهُ فَلَمَّا أَصْبَحْتُ كَانَ ذَلِكَ يُؤَثِّرُ فِي قَلْبِي وَ مَا كَانَ لِي خَاطِرٌ غَيْرُ هَذَا فَلَمَّا كَانَ فِي اللَّيْلَةِ الثَّانِيَةِ رَأَيْتُ فَاطِمَةَ بِنْتَ مُحَمَّدٍ ص قَدْ أَتَتْنِي وَ عَرَضَتْ عَلَيَّ الْإِسْلَامَ فَأَسْلَمْتُ ثُمَّ قَالَتْ إِنَّ الْغَلَبَةَ تَكُونُ لِلْمُسْلِمِينَ وَ إِنَّكِ تَصِلِينَ عَنْ قَرِيبٍ إِلَى ابْنِي الْحُسَيْنِ سَالِمَةً- لَا يُصِيبُكِ بِسُوءٍ أَحَدٌ قَالَتْ وَ كَانَ مِنَ الْحَالِ أَنِّي خَرَجْتُ إِلَى الْمَدِينَةِ مَا مَسَّ يَدِي إِنْسَانٌ.


در خرايج مينويسد:

حضرت باقر عليه السلام فرمود همين كه دختر يزدجرد آخرين پادشاه ساسانى را وارد بر عمر نمودند دختران مدينه از پشت بامها بتماشا آمدند و مجلس از نورش روشن شد، تا چشمش بعمر افتاد گفت روزگار هرمز سياه باد.

عمر خشمگين شده گفت اين كافر مرا دشنام ميدهد تصميم كيفر او را گرفت على (ع) فرمود چيزى را كه نميدانى سخت مگير بگو برايت آشكار كند.

امير المؤمنين فرمود دختران پادشاه را نبايد فروخت گرچه كافر باشند او را مخير گردان يكى از مسلمانان را انتخاب نمايد و با او ازدواج كند، مهر او را از سهم آن مرد از بيت المال حساب كن كه بجاى قيمتش باشد. عمر او را اجازه انتخاب داد، حركت كرد و دست بروى شانه حضرت حسين گذاشت. فرمود نام تو چيست دختر؟ جوابداد جهانشاه، فرمود نه شهربانو، گفت آن خواهر من است فرمود راست گفتى.

در اين موقع روى بجانب حسين (ع) نموده فرمود اين دختر را نيكو نگه دار بزودى فرزندى برايت مى‏آورد كه در زمان خودش پس از تو بهترين فرد روى زمين است، اين دختر مادر پيشوايان پاك است، على بن الحسين زين العابدين از او متولد شد.

روايت شده كه در ناراحتى زايمان از دنيا رفت و اينكه حضرت حسين را انتخاب كرد بدان جهت بود كه حضرت فاطمه را در خواب ديد و بدست او مسلمان شد قبل از اينكه اسير شود و اين جريان داستانى بدين شرح دارد:

گفت قبل از آمدن سپاهيان اسلام در خواب ديدم پيغمبر اسلام با حسين (ع) بخانه ما آمد و نشست، مرا خواستگارى كرد و براى حسين عقد بست از خواب كه بيدار شدم ديگر به چيزى جز اين جريان نمى‏انديشيدم در شب دوم فاطمه زهرا عليها السلام را ديدم كه اسلام را بر من عرضه نمود پذيرفتم و مسلمان شدم.

در خواب بمن فرمود مسلمانان بزودى كشور شما را فتح ميكنند و تو پيش فرزندم حسين خواهى رفت بدون اينكه خطرى متوجه تو بشود، از آن وقت تا وارد مدينه شدم هيچ ناراحتى متوجه من نشد و دست احدى بمن نرسيد.

 

صلوات خواجه نصیر/ حضرت امام سجاد(ع)

‏اللّهمَّ صَلِّ و سَلِّم و زِد و بارِک علي أبِي الأئِمَّةِ، وسِراجِ الأُمَّةِ، و کاشفِ الغُمّةِ، و مُحيي السُّنَّةِ، و سَنِيِّ الهِمَّةِ، و رَفيعِ الرُّتبَةِ، و أنيسِ الکُربةِ، و صاحِبِ النُّدبَةِ، اَلمدفونِ بِأرضِ طيبَةَ، المُبَرَّءِ مِن کُلِّ شَينٍ، و أفضَلِ المُجاهِدينَ، و أکمَلِ الشّاکِرينَ والحامِدينَ، شَمسِ نَهارِ المُستَغفِرينَ، و قَمَرِ لَيلَةِ المُتَهَجِّدينَ، الإمامِ بالحَقِّ زينِ العابِدينَ، أبي محَمَّدٍ عليِّ بنِ الحُسَينِ صلَواتُ اللهِ و سلامُهُ علَيهما.‏

خطبه امام زین العابدین(ع) در کوفه

بحار الأنوار (ط - بيروت)، ج‏45، ص: 112

ثُمَ‏ إِنَّ زَيْنَ الْعَابِدِينَ ع أَوْمَأَ إِلَى النَّاسِ أَنِ اسْكُتُوا فَسَكَتُوا فَقَامَ قَائِماً فَحَمِدَ اللَّهَ وَ أَثْنَى عَلَيْهِ وَ ذَكَرَ النَّبِيَّ وَ صَلَّى عَلَيْهِ ثُمَّ قَالَ:

أَيُّهَا النَّاسُ مَنْ عَرَفَنِي فَقَدْ عَرَفَنِي وَ مَنْ لَمْ يَعْرِفْنِي فَأَنَا عَلِيُّ بْنُ الْحُسَيْنِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَيْهِمْ‏ أَنَا ابْنُ الْمَذْبُوحِ بِشَطِّ الْفُرَاتِ مِنْ غَيْرِ ذَحْلٍ وَ لَا تِرَاتٍ أَنَا ابْنُ مَنِ انْتُهِكَ حَرِيمُهُ وَ سُلِبَ نَعِيمُهُ وَ انْتُهِبَ مَالُهُ وَ سُبِيَ عِيَالُهُ أَنَا ابْنُ مَنْ قُتِلَ صَبْراً وَ كَفَى بِذَلِكَ فَخْراً

أَيُّهَا النَّاسُ نَاشَدْتُكُمْ بِاللَّهِ هَلْ تَعْلَمُونَ أَنَّكُمْ كَتَبْتُمْ إِلَى أَبِي وَ خَدَعْتُمُوهُ وَ أَعْطَيْتُمُوهُ مِنْ أَنْفُسِكُمْ الْعَهْدَ وَ الْمِيثَاقَ وَ الْبَيْعَةَ وَ قَاتَلْتُمُوهُ وَ خَذَلْتُمُوهُ فَتَبّاً لِمَا قَدَّمْتُمْ لِأَنْفُسِكُمْ وَ سَوْأَةً لِرَأْيِكُمْ بِأَيَّةِ عَيْنٍ تَنْظُرُونَ إِلَى رَسُولِ اللَّهِ ص إِذْ يَقُولُ لَكُمْ قَتَلْتُمْ عِتْرَتِي وَ انْتَهَكْتُمْ حُرْمَتِي فَلَسْتُمْ مِنْ أُمَّتِي

قَالَ فَارْتَفَعَتْ أَصْوَاتُ النَّاسِ مِنْ كُلِّ نَاحِيَةٍ وَ يَقُولُ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ هَلَكْتُمْ وَ مَا تَعْلَمُونَ فَقَالَ ع رَحِمَ اللَّهُ امْرَأً قَبِلَ نَصِيحَتِي وَ حَفِظَ وَصِيَّتِي فِي اللَّهِ وَ فِي رَسُولِهِ وَ أَهْلِ بَيْتِهِ فَإِنَّ لَنَا فِي رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَةً حَسَنَةً فَقَالُوا بِأَجْمَعِهِمْ نَحْنُ كُلُّنَا يَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهُ سَامِعُونَ مُطِيعُونَ حَافِظُونَ لِذِمَامِكَ غَيْرَ زَاهِدِينَ فِيكَ وَ لَا رَاغِبِينَ عَنْكَ فَمُرْنَا بِأَمْرِكَ يَرْحَمُكَ اللَّهُ فَإِنَّا حَرْبٌ لِحَرْبِكَ وَ سِلْمٌ لِسِلْمِكَ لَنَأْخُذَنَّ يَزِيدَ وَ نَبْرَأُ مِمَّنْ ظَلَمَكَ وَ ظَلَمَنَا

فَقَالَ ع‏ هَيْهَاتَ هَيْهَاتَ أَيُّهَا الْغَدَرَةُ الْمَكَرَةُ حِيلَ بَيْنَكُمْ وَ بَيْنَ شَهَوَاتِ أَنْفُسِكُمْ أَ تُرِيدُونَ أَنْ تَأْتُوا إِلَيَّ كَمَا أَتَيْتُمْ إِلَى آبَائِي مِنْ قَبْلُ كَلَّا وَ رَبِّ الرَّاقِصَاتِ فَإِنَّ الْجُرْحَ لَمَّا يَنْدَمِلْ قُتِلَ أَبِي صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَيْهِ بِالْأَمْسِ وَ أَهْلُ بَيْتِهِ مَعَهُ وَ لَمْ يَنْسَنِي ثُكْلُ رَسُولِ اللَّهِ وَ ثُكْلُ أَبِي وَ بَنِي أَبِي وَ وَجْدُهُ بَيْنَ لَهَاتِي وَ مَرَارَتُهُ بَيْنَ حَنَاجِرِي وَ حَلْقِي وَ غُصَصُهُ يَجْرِي فِي فِرَاشِ صَدْرِي وَ مَسْأَلَتِي أَنْ لَا تَكُونُوا لَنَا وَ لَا عَلَيْنَا ثُمَّ قَالَ


لَا غَرْوَ إِنْ قُتِلَ الْحُسَيْنُ وَ شَيْخُهُ       قَدْ كَانَ خَيْراً مِنْ حُسَيْنٍ وَ أَكْرَمَا
فَلَا تَفْرَحُوا يَا أَهْلَ كُوفَانَ بِالَّذِي            أُصِيبَ حُسَيْنٌ كَانَ ذَلِكَ أَعْظَمَا
قَتِيلٌ بِشَطِّ النَّهْرِ رُوحِي فِدَاؤُهُ                  جَزَاءُ الَّذِي أَرْدَاهُ نَارُ جَهَنَّمَا
  

حضرت زين العابدين عليه السلام بمردم اشاره كرد و فرمود:
ساكت شويد! پس از سكوت مردم آن حضرت برخاست و بعد از اينكه حمد و ثناى خداى را بجاى آورد و درود بر پيغمبر اعظم اسلام صلّى اللَّه عليه و آله فرستاد فرمود:

ايها الناس كسى كه مرا مي شناسند كه مي شناسد. كسى كه مرا نمى‏شناسد من على بن الحسين ابن على بن ابى طالب هستم. من پسر آن كسى هستم كه در كنار فرات بدون گناه شهيد شد. من پسر آن شخصى ميباشم كه نسبت به وى هتك حرمت شد. اموال او را بتاراج بردند. اهل و عيال وى را اسير كردند. من فرزند آن شخصيتى هستم كه در راه خدا صبر كرد و شهيد شد و يك چنين فخريه‏اى براى من كافى است.
ايها الناس شما را بخدا قسم ميدهم آيا ميدانيد كه براى پدرم نامه نوشتيد و او را فريب داديد و با او عهد و پيمان بستيد، سپس با آن حضرت مقاتله كرديد و او را تنها نهاديد، نابود باد آنچه را كه پيشاپيش براى خود فرستاديد! چه رأى و نظريه بدى داريد! با چه چشمى به پيغمبر خدا نظر ميكنيد در آن موقعى كه بشما بفرمايد: عترت مرا كشتيد؟ نسبت بمن هتك حرمت نموديد؟ شما از امت من نيستيد!! صداى ضجه مردم از هر طرف بلند شد. بعضى از مردم به يك ديگر ميگفتند؟
هلاك شديد ولى نميدانيد!! سپس حضرت سجاد عليه السلام فرمود: خدا رحمت كند آن مردى را كه نصيحت مرا بپذيرد. پند و اندرز مرا براى خدا و رسول و اهل بيت او حفظ نمايد، زيرا ما به پيامبر خدا تأسى نموديم.
مردم گفتند: يا بن رسول اللَّه ما عموما مطيع و فرمانبردار تو ميباشيم، ما تو را از دست نميدهيم و بتو راغب هستيم: بما دستور بده تا اجرا كنيم، خدا تو را رحمت نمايد، زيرا ما با كسى كه تو بجنگى ميجنگيم و با هر كسى كه مسالمت‏ كنى مسالمت مينمائيم ما حتما از يزيد مؤاخذه ميكنيم و از هر كسى كه در باره تو ظلم كرده باشد بيزارى ميجوئيم.
امام سجاد فرمود: هيهات! هيهات! اى مردمان بى‏وفا و مكار، بين شما و بين هواى و هوسها نفسانى شما فاصله زيادى است. آيا ميخواهيد به آن نحوى با من رفتار كنيد كه قبلا با پدران من رفتار نموديد!؟ نه بخداى زمين‏ها. زيرا هنوز زخم آن فريبى كه از شما خورديم التيام نيافته است. ديروز بود كه پدرم با اهل بيتش كشته شدند. هنوز مصيبت پيغمبر خدا و پدرم و فرزندانش را فراموش ننموده‏ام، صداى غم و اندوه او را در گوش دارم. تلخى آن مصيبت را در حلق و غصه آن را در سينه دارم. خواسته من از شما اين است كه: نه بر له و نه بر عليه ما باشيد. سپس فرمود:
  
  
مانعى ندارد اگر حسين شهيد شده باشد، زيرا پدرش حضرت امير كه كشته شد از حسين بهتر و گرامى‏تر بود.
اى اهل كوفه! از اين مصيبتى كه بحسين وارد آورديد خوشحال نباشيد زيرا اين مصيبت اعظم مصائب است.
جان من بفداى شهيدى باد كه در كنار فرات افتاد. جزاى آن كسى كه او را كشت آتش جهنم خواهد بود و ...

 

مقام و منزلت حضرت عباس(ع) از زبان حضرت امام سجاد(ع)

بحار الأنوار (ط - بيروت)، ج‏44، ص: 298

الخصال، ‏الأمالي للصدوق:

نَظَرَ عَلِيُّ بْنُ الْحُسَيْنِ سَيِّدُ الْعَابِدِينَ إِلَى عُبَيْدِ اللَّهِ بْنِ الْعَبَّاسِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ فَاسْتَعْبَرَ ثُمَّ قَالَ مَا مِنْ يَوْمٍ أَشَدَّ عَلَى رَسُولِ اللَّهِs مِنْ يَوْمِ أُحُدٍ قُتِلَ فِيهِ عَمُّهُ حَمْزَةُ بْنُ عَبْدِ الْمُطَّلِبِ أَسَدُ اللَّهِ وَ أَسَدُ رَسُولِهِ وَ بَعْدَهُ يَوْمَ مُؤْتَةَ قُتِلَ فِيهِ ابْنُ عَمِّهِ جَعْفَرُ بْنُ أَبِي طَالِبٍ ثُمَّ قَالَ وَ لَا يَوْمَ كَيَوْمِ الْحُسَيْنِ ازْدَلَفَ إِلَيْهِ ثَلَاثُونَ أَلْفَ رَجُلٍ يَزْعُمُونَ أَنَّهُمْ مِنْ هَذِهِ الْأُمَّةِ كُلٌّ يَتَقَرَّبُ إِلَى اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ بِدَمِهِ وَ هُوَ بِاللَّهِ يُذَكِّرُهُمْ فَلَا يَتَّعِظُونَ حَتَّى قَتَلُوهُ بَغْياً وَ ظُلْماً وَ عُدْوَاناً ثُمَّ قَالَ رَحِمَ اللَّهُ الْعَبَّاسَ فَلَقَدْ آثَرَ وَ أَبْلَى وَ فَدَى أَخَاهُ بِنَفْسِهِ حَتَّى قُطِعَتْ يَدَاهُ فَأَبْدَلَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ بِهِمَا جَنَاحَيْنِ يَطِيرُ بِهِمَا مَعَ الْمَلَائِكَةِ فِي الْجَنَّةِ كَمَا جَعَلَ لِجَعْفَرِ بْنِ أَبِي طَالِبٍ وَ إِنَّ لِلْعَبَّاسِ عِنْدَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ مَنْزِلَةً يَغْبِطُهُ بِهَا جَمِيعُ الشُّهَدَاءِ يَوْمَ الْقِيَامَةِ.

در كتاب خصال و كتاب امالى:

حضرت امام زين العابدين نظرى به عبيد اللَّه بن عباس بن على بن ابى طالب نمود و شروع به گريه كرد و فرمود: هيچ روزى براى رسول خداs از جنگ احد سخت‏تر نبود، زيرا حضرت حمزة بن عبد المطلب كه شير خدا و رسول بود در آن روز شهيد شد.

بعد از جنگ احد جنگ موته براى پيامبر خدا ناگوار شد كه پسر عموى آن حضرت يعنى جعفر بن ابى طالب در آن روز شهيد شد.

سپس امام زين العابدين فرمود: هيچ روزى مثل روز عاشوراى امام حسين نبود. زيرا تعداد سى هزار نفر كه گمان مى‏كردند از اين امت بودند اطراف آن بزرگمرد را گرفتند و هر كدام از آنان ميخواستند بوسيله ريختن خون امام حسين بخدا تقرب بجويند.

امام حسين ايشان را ياد آور خدا مي كرد ولى نمى‏پذيرفتند، تا اينكه سرانجام آن حضرت را از راه ظلم و كينه و دشمنى شهيد نمودند.

آنگاه حضرت سجاد فرمود: خدا حضرت عباس را رحمت كند! حقا كه امام حسين را بر خويشتن مقدم داشت و جان خود را فداى آن حضرت نمود تا اينكه دست هاى مباركش قطع شد.

خداى مهربان در عوض دستهاى عباس دو بال به وى عطا كرد تا بوسيله آنها در بهشت با ملائكه پرواز نمايد. كما اينكه اين نعمت را نيز به جعفر بن ابى طالب عطا كرد.

حضرت عباس نزد خدا يك مقام و منزلتى دارد كه فرداى قيامت جميع شهيدان براى آن غبطه مي خورند.

زیارتنامه حضرت اباالفضل العباس(ع)

المزار الكبير (لابن المشهدي)، ص: 389

شیخ مفید و محمّد بن المشهدى و دیگران روایت کرده اند که چون خواهى زیارت حضرت عبّاس کنى مى روى به سمت حرم آن جناب، همین که به در حرم رسیدى بایست و بگو:

سَلامُ اللّهِ وَسَلامُ مَلائِکَتِهِ الْمُقَرَّبینَ وَاَنْبِیائِهِ الْمُرْسَلینَ وَعِبادِهِ الصّالِحینَ وَ جَمیعِ الشُّهَداءِ وَالصِّدّیقینَ وَالزّاکِیاتِ الطَّیِّباتِ فیما تَغْتَدی وَتَرُوحُ عَلَیْکَ یَابْنَ اَمیرِالْمُؤْمِنینَ

اَشْهَدُ لَکَ بِالتَّسْلیمِ وَالتَّصْدیقِ وَالْوَفاءِ وَالنَّصیحَهِ لِخَلَفِ النَّبِیِّ الْمُرْسَلِ وَالسِّبْطِ الْمُنْتَجَبِ وَالدَّلیلِ الْعالِمِ وَالْوَصِیِّ الْمُبَلِّغِ وَالْمَظْلُومِ الْمُهْتَضَمِ * فَجَزاکَ اللّهُ عَنْ رَسُولِهِ وَعَنْ اَمیرِالْمُؤْمِنینَ وَعَنْ فاطِمَهَ وَالْحَسَنِ وَالْحُسَینِ صَلَواتُ اللّهِ عَلَیْهِمْ اَفْضَلَ الْجَزاءِ بِما صَبَرْتَ وَاحْتَسَبْتَ واَعَنْتَ * فَنِعْمَ عُقْبَى الدّار * لَعَنَ اللّهُ مَنْ قَتَلَکَ * وَلَعَنَ اللّهُ مَنْ جَهِلَ حَقَّکَ وَاسْتَخَفَّ بِحُرْمَتِکَ * وَلَعَنَ اللّهُ مَنْ حالَ بَیْنَکَ وَ بَیْنَ ماءِ الْفُراتِ * اَشْهَدُ اَنَّکَ قُتِلْتَ مَظْلُوماً وَاَنَّ اللّهَ مُنْجِزٌ لَکُمْ ما وَعَدَکُمْ * جِئْتُکَ یَابْنَ اَمیرِالْمُؤْمِنینَ وافِداً اِلَیْکُمْ وَقَلْبی مُسَلِّمٌ لَکُمْ وَاَنَا لَکُمْ تابِـعٌ وَنُصْرَتی لَکُمْ مُعَدَّهٌ حَتى یَحْکُمَ اللّهُ وَهُوَ خَیْرُ الْحاکِمینَ * فَمَعَکُمْ مَعَکُمْ *لا مَعَ عَدُوِّکُمْ * اِنّی بِکُمْ وَبِاِیابِکُمْ مِنَ الْمُؤمِنینَ * وَبِمَنْ خالَفَکُمْ وَقَتَلَکُمْ مِنَ الْکافِرینَ * قَتَل اللّهُ اُمَّهً قَتَلَتْکُم بِالاْیْدی وَالاْلْسُنِ.

پس داخل شو و بچسبان خود را به ضریح در حالى که رو به قبله باشى و بگو:

السَّلامُ عَلَیْکَ اَیُّهَا الْعَبْدُ الصّالِحُ الْمُطیعُ للّهِ وَلِرَسولِهِ وَلاِمیرِ الْمُؤمِنینَ وَالْحَسَنِ وَالْحُسَیْنِ صَلّى اللّهُ عَلَیْهِمْ وَسَلَّمَ * وَالسَّلامُ عَلَیْکَ وَرَحْمَهُ اللّهِ وَبَرَکاتُهُ وَمَغْفِرَتُهُ وَرِضْوانُهُ وَعَلى رُوحِکَ وَبَدَنِکَ * اَشْهَدُ وَاُشْهِدُ اللّهَ اَنَّکَ مَضَیْتَ عَلى ما مَضى عَلَیْهِ الْبَدْرِیُّونَ والْمُجاهِدُونَ فی سَبیلِ اللّهِ الْمُناصِحُونَ لَهُ فی جِهادِ اَعْدائِهِ * الْمُبالِغُونَ فی نُصْرَهِ اَوْلِیائِهِ * الذّابُّونَ عَنْ اَحبّائِهِ * فَجَزاکَ اللّهُ اَفْضَلَ الجَزاءِ وَاَکْثَرَ الْجَزاءِ وَاَوْفَرَ الْجَزاءِ وَاَوْفى جَزاءِ اَحَد مِمَّنْ وَفى بِبَیْعَتِهِ وَاسْتَجابَ لَهُ دَعْوَتَهُ و َاَطاعَ وُلاهَ اَمْرِهِ * اَشْهَدُ اَنَّکَ قَدْ بالَغْتَ فِی النَّصیحَهِ وَاَعْطَیْتَ غایَهَ الْمَجْهُودِ * فَبَعَثَکَ اللّهُ فِی الشُّهَداءِ * وَ جَعَلَ رُوحَکَ مَعَ اَرْواحِ السُّعَداءِ * وَاَعْطاکَ مِنْ جِنانِهِ اَفْسَحَها مَنْزِلاً *وَاَفْضَلَها غُرَفاً * وَرَفَعَ ذِکْرَکَ فِی عِلِّیّینَ * وَحَشَرَکَ  مَعَ النبِیِّینَ وَالصِّدّیقینَ وَالشُّهَداءِ وَالصّالِحینَ وَحَسُنَ اُولئِکَ رَفیقاً * اَشْهَدُ اَنَّکَ لَمْ تَهِنْ وَلَمْ تَنْکُلْ وَاَنَّکَ مَضَیْتَ عَلى بَصیرَه مِنْ اَمْرِکَ * مُقْتَدِیاً بِالصّالِحینَ وَمُتَّبِعاً لِلنَّبِیّینَ * فَجَمَعَ اللّهُ بَیْنَنا وَبَیْنَکَ * وَبَیْنَ رَسُولِهِ وَ اَوْلِیائِهِ فی مَنازِلِ الْمُخْبِتینَ فَاِنَّهُ اَرْحَمُ الرّاحِمینَ.

پس برو به سوى بالاى سر و دو رکعت نماز کن و بعد از این دو رکعت هر چه خواستى نماز کن و بسیار بخوان خدا را، و بگو در عقب نمازها:

اللّهُمَّ صَلِّ عَلى مُحَمَّد وَآلِ مُحَمَّد * وَ لا تَدَعْ لی فی هذا الْمَکانِ الْمُکَرَّمِ وَالْمَشْهَدِ الْمُعَظَّمِ ذَنْباً اِلاّ غَفَرْتَهُ * وَ لا هَمّاً اِلاّ فَرَّجْتَهُ * وَ لا مَرَضاً اِلاّ شَفَیْتَهُ * وَ لا عَیْباً اِلاّ سَتَرْتَهُ * و َلا رِزْقاً اِلاّ بَسَطْتَهُ * و َلا خَوْفاً اِلاّ اَمِنْتَهُ * وَ لا شَمْلاً اِلاّ جَمَعْتَهُ * و َلا غائِباً اِلاّ حَفِظْتَهُ * وَ لا دَیْناً اِلاّ اَدَّیْتَهُ * وَ لا حاجَهً مِنْ حَوائِجِ الدُّنْیا وَالآخِرَهِ لَکَ فیها رِضاً وَلِیَ فیها صَلاحٌ اِلاّ قَضَیْتَها * یا اَرْحَمُ الرّاحِمینَ.

پس برگرد به سوى ضریح و در نزد پا بایست و بگو:

السَّلامُ عَلَیْکَ یا اَبَا الْفَضْلِ الْعَبّاسَ بْنَ اَمیرِالْمُؤْمِنینَ * السَّلامُ عَلَیْکَ یَابْنَ سَیِّدِ الْوَصِیّینَ * السَّلامُ عَلَیْکَ یَابْنَ اَوَّلِ الْقَومِ اِسْلاماً وَاَقْدَمِهِمْ اِیماناً وَ اَقْوَمِهِمْ بِدینِ اللّهِ وَاَحْوَطِهِمْ عَلَى الاْسْلامِ * اَشْهَدُ لَقَدْ نَصَحْتَ للّهِ وَلِرَسُولِهِ وَلاِخیکَ * فَنِعْمَ الاْخُ الْمُواسی * فَلَعَنَ اللّهُ اُمَّهً قَتَلَتْکَ * وَلَعَنَ اللّهُ اُمَّهً ظَلَمَتْکَ * وَلَعَنَ اللّهُ اُمَّهً  اسْتَحَلَّتْ مِنْکَ الْمَحارِمَ وَانْتَهَکَتْ حُرْمَهَ الاْسْلامِ * فَنِعْمَ الصّابِرُ الْمُجاهِدُ الْمُحامِی * النّاصِرُ * وَالاْخُ الدّافِعُ عَنْ اَخیْهِ *الْمُجیبُ اِلى طاعَهِ رَبِّهِ * الرّاغِبُ فیما زَهِدَ فیهِ غَیْرُهُ مِنَ الثَّوابِ الْجَزیلِ والثَّناءِ الْجَمیلِ * فَألْحَقَکَ اللّهُ بِدَرَجَهِ آبائِکَ فی دارِ النَّعیمِ * اللّهُمَّ اِنّی تَعَرَّضْتُ لِزِیارَهِ اَوْلِیائِکَ رَغْبَهً فی ثَوابِکَ * وَرَجاءً لِمَغْفِرَتِکَ وَجَزیلِ اِحْسانِکَ * فَاَسْألُکَ اَنْ تُصَلِّیَ عَلى مُحَمَّد وَآلِهِ الطّاهِرینَ * وَاَنْ تَجْعَلَ رِزْقی بِهِمْ دارّاً * وَعَیْشی بِهِمْ قارّاً * وَزِیارَتی بِهِمْ مَقْبُولَهً * وَحَیاتی بِهِمْ طَیِّبَهً *وَاَدْرِجْنی اِدْراجَ الْمُکْرَمینَ * وَاجْعَلْنی مِمَّنْ یَنْقَلِبُ مِنْ زِیارَهِ مَشاهِدِ اَحِبّائِکَ مُفلِحاً مُنْجِحاً قَدِ اسْتَوْجَبَ غُفْرانَ الذُّنُوبِ * وَسَتْرَ الْعُیُوبِ * وَکَشْفَ الْکُرُوبِ * اِنَّکَ اَهْلُ التَّقْوى وَاَهْلُ الْمَغْفِرَهِ.

و چون خواستى وداع کنى آن حضرت را به جهت بیرون آمدن، پس نزد قبر برو و بگو:

اَسْتَوْدِعُکَ اللّهَ وَاَسْتَرْعیکَ * وَاَقْرَأُ عَلَیْکَ السَّلامَ * آمَنّا بِاللّهِ وَبِرَسُولِهِ وَبِکِتابِهِ وَبِما جاءَ بِهِ مِنْ عِنْدِ اللّهِ * اللّهُمَّ اکْتُبْنا مَعَ الشّاهِدینَ * اللّهُمَّ لا تَجْعَلْهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنْ زِیارَتی قَبْرَ ابْنِ اَخی رَسُولِکَ صَلِّى اَللّهُ عَلَیْهِ وَآلِهِ وَسَلَّم * وَارْزُقْنی زِیارَتَهُ اَبَداً ما اَبْقَیْتَنی * وَاحْشُرْنی مَعَهُ وَمَعَ آبائِهِ فِی الْجِنانِ * وَعَرِّف بَیْنی وَبَیْنَ رَسُولِکَ وَاَوْلِیائِکَ * اللّهُمَّ صَلِّ عَلى مُحَمَّد وَآلِ مُحَمَّد * وَتَوَفَّنی عَلَى الاْیمانِ بِکَ وَالتَّصْدیِق بِرَسُولِکَ * وَالْوِلایَهِ لِعَلِیّ بْنِ اَبی طالِب وَالاْئِمَّهِ عَلَیْهِمُ السَّلامُ * وَالْبَراءَهِ مِنْ عَدُوِّهِمْ فَاِنّی رَضیتُ بِذلِکَوَصَلَّى اللّهُ عَلى مُحَمَّد وَآلِ مُحَمَّد.

پس دعا کن از براى خود و به جهت والدین خود و از براى مردان مؤمن و زن هاى مؤمنه و اختیار کن از دعاها هر دعایى را که مى خواهى.

القاب امام حسین(ع) از زبان ابن شهر آشوب

دانشنامه امام حسین (ع)، جلد۱، صفحه 188

المناقب لابن شهرآشوب:

  • اِسمُهُ الحُسَينُ عليه السلام، وفِي التَّوراةِ: شُبيرٌ، وفِي الإِنجيلِ: طابٌ. وكُنيَتُهُ: أبو عَبدِ اللّه، وَالخاصُّ: أبو عَلِيٍّ.

نامش، «حسين» و در تورات، «شُبير» و در انجيل، «طاب» است و كنيه اش، ابو عبد اللّه و به طور ويژه، «ابو على» بوده است.

  • وألقابُهُ: الشَّهيدُ السَّعيدُ، وَالسِّبطُ الثّاني، وَالإِمامُ الثّالِثُ، وَالمُبارَكُ.

لقب هاى ايشان، اينهاست: شهيدِ سعيد، سِبط دوم، امام سوم، مبارك.

  • وَالتّابِعُ لِمَرضاةِ اللّه، المُتَحَقِّقُ بِصِفاتِ اللّهِ، وَالدَّليلُ عَلى ذاتِ اللّه، أفضَلُ ثِقاتِ اللّه، المَشغولُ لَيلاً ونَهارا بِطاعَةِ اللّه، الثّاري بِنَفسِهِ لِلّهِ، النّاصِرُ لِأَولِياءِ اللّه ِ، المُنتَقِمُ مِن أعداءِ اللّه.

در پى رضايت خدا، جلوه صفات خدا، راه نما به خود خدا، برترين فرد مورد اعتماد خدا، شب و روز مشغول به اطاعت خدا، جان فداى خدا، ياور اولياى خدا، انتقام گيرنده از دشمنان خدا.

  • الإِمامُ المَظلومُ، الأَسيرُ المَحرومُ، الشَّهيدُ المَرحومُ، القَتيلُ المَرجومُ.

امام مظلوم، اسير محروم، شهيد محروم، كشته سنگباران شده.

  • الإِمامُ الشَّهيدُ، الوَلِيُّ الرَّشيدُ، الوَصِيُّ السَّديدُ، الطَّريدُ الفَريدُ، البَطَلُ الشَّديدُ.

امام شهيد، ولىّ هدايتْ يافته، وصىّ استوار، رانده بى كس، قهرمان قوى.

  • الطَّيِّبُ الوَفِيُّ، الإِمامُ الرَّضِيُّ، ذُو النَّسَبِ العَلِيِّ، المُنفِقُ المَلِيُّ، أبو عَبدِ اللّه ِ الحُسَينُ بنُ عَلِيٍّ عليه السلام.

پاك وفادار، امام پسنديده، دارنده تبار والا، بخشنده تمام عيار، و ابو عبد اللّه حسين بن على علیه السلام.

  • مَنبَعُ الأَئِمَّةِ، شافِعُ الاُمَّةِ، سَيِّدُ شَبابِ أهلِ الجَنَّةِ، وعَبرَةُ كُلِّ مُؤمِنٍ ومُؤمِنَةٍ.

سرچشمه امامت، شفيع امّت، سَرور جوانان بهشتى، مايه اشك ريختن هر مرد و زن مسلمان.

  • صاحِبُ المِحنَةِ الكُبرى وَالواقِعَةِ العُظمى، وعِبرَةُ المُؤمِنينَ في دارِ البَلوى، ومَن كانَ بِالإِمامَةِ أحَقُّ وأولى، المَقتولُ بِكَربلاءَ، ثانِي السَّيِّدِ الحَصورِ يَحيَى ابنِ النَّبِيِّ الشَّهيدِ زَكَرِيّا. الحُسَينُ بنُ عَلِيٍّ المُرتضى.

آزموده بزرگ ترين بلا و سِتُرگ ترين مصيبت، عبرت مؤمنان در سراى آزمون، آن كه به امامتْ سزاوارتر و مُحِق تر است، كشته به كربلا، دومين سَرور خودنگهدار پس از يحيى فرزند پيامبر شهيد (زكريّا). حسين بن علىِ مرتضى.

  • زَينُ المُجتَهِدينَ، وسِراجُ المُتَوَكِّلينَ، مَفخَرُ أئِمَّةِ المُهتَدينَ، وبَضعَةُ كَبِدِ سَيِّدِ المُرسَلينَ.

زيور كوشندگان، چراغ توكّل كنندگان، افتخار امامان ره يافته، جگرگوشه سَرور فرستادگان.

  • نورُ العِترَةِ الفاطِمِيَّةِ، وسِراجُ الأَنسابِ العَلَوِيَّةِ، وشَرَفُ غَرسِ الأَحسابِ الرَّضَوِيَّةِ، المَقتولُ بِأَيدي شَرِّ البَرِيَّةِ.

نور عترت فاطمه، چراغ تبار علويان، شرافت شجره خاندان رضوى، كشته شده به دست بدترينِ مردمان.

  • سِبطُ الأَسباطِ، وطالِبُ الثّارِ يَومَ الصِّراطِ.

سبطِ سبط ها، خونخواه در روزِ گذر از صراط.

  • أكرَمُ العِترِ، وأجَلُّ الاُسَرِ، وأثمَرُ الشَّجَرِ، وأزهَرُ البَدرِ.

گرامى ترين خاندان، بزرگ ترين خانواده، پُرثمرترين درخت، درخشنده ترين ماه.

  • مُعَظَّمٌ، مُكَرَّمٌ، مُوَقَّرٌ، مُنَظَّفٌ، مُطَهَّرٌ.

تكريم شده، گرامى داشته شده، بزرگ داشته شده، پاكيزه شده، پاك شده.

  • أكبَرُ الخَلائِقِ في زَمانِهِ فِي النَّفسِ، وأعَزُّهُم فِي الجِنسِ.

باشخصيت ترينِ مردمان در روزگار خود و عزيزترينِ آنان.

  • أذكاهُم فِي العَرفِ، وأوفاهُم فِي العُرفِ.

تيزهوش ترينِ آنها در شناخت و فهم، وفادارترينِ مردم در كار خير.

  • قِطعَةُ النّورِ، ولِقَلبِ النَّبِيِّ صلى الله عليه و آله سُرورٌ، المُنَزَّهُ عَنِ الإِفكِ وَالزّورِ، وعَلى تَحَمُّلِ المِحَنِ وَالأَذى صَبورٌ، مَعَ القَلبِ المَشروحِ حَسورٌ(الحسور).

پاره نور و شادىِ دل رسول، دور از تهمت و دروغ، صبور بر تحمّلِ سختى و آزار، با قلب پاره پاره و شكافته.

  • أطيَبُ العِرقِ، وأجمَلُ الخُلُقِ، وأحسَنُ الخَلَقِ.

نیکونژاد ترينِ مردم، زيباترينِ مردمان، خوش خوترينِ مردم.

  • مُجتَبَى المَلِكِ الغالِبِ، الحُسَينُ بنُ عَلِيِّ بنِ أبي طالِبٍ عليه السلام.

برگزيده پادشاه مسلّط (خداوند)، حسين فرزند على بن ابى طالب عليه السلام.

کتابشناسی مناقب ابن شهر آشوب

مناقب آل أبي طالب عليهم السلام( لابن شهرآشوب)

معرفى اجمالى‏

مناقب آل أبي طالب عليهم السلام از ابن شهر آشوب مازندرانى متوفاى 588 هجرى.

پيشينه تأليف‏

كتاب حاضر از جمله بيش از 90 كتابى است كه توسط علماى بزرگوار با عنوان مناقب نوشته شده و اينها علاوه بر صدها كتابى است كه با نام‏هاى ديگر و در همين موضوع تأليف شده است... .

ادامه نوشته

زینت دوش نبی...

مناقب آل أبي طالب عليهم السلام(لابن شهرآشوب)، ج‏4، ص: 27

أَبُو هُرَيْرَةَ وَ ابْنُ عَبَّاسٍ وَ الصَّادِقُ ع‏

أَنَّ فَاطِمَةَ عَادَتْ رَسُولَ اللَّهِ عِنْدَ مَرَضِهِ الَّذِي عُوفِيَ مِنْهُ وَ مَعَهَا الْحَسَنُ وَ الْحُسَيْنُ فَأَقْبَلَا يَغْمِزَانِ مِمَّا يَلِيهِمَا مِنْ يَدِ رَسُولِ اللَّهِ حَتَّى اضْطَجَعَا عَلَى عَضُدَيْهِ وَ نَامَا فَلَمَّا انْتَبَهَا خَرَجَا فِي لَيْلَةٍ ظَلْمَاءَ مُدْلَهِمَّةٍ ذَاتِ رَعْدٍ وَ بَرْقٍ وَ قَدْ أَرْخَتِ السَّمَاءُ عَزَالِيَهَا فَسَطَعَ لَهُمَا نُورٌ فَلَمْ يَزَالا يَمْشِيَانِ فِي ذَلِكَ النُّورِ وَ يَتَحَدَّثَانِ حَتَّى أَتَيَا حَدِيقَةَ بَنِي النِّجَارِ فَاضْطَجَعَا وَ نَامَا فَانْتَبَهَ النَّبِيُّ ص مِنْ نَوْمِهِ وَ طَلَبَهُمَا فِي مَنْزِلِ فَاطِمَةَ فَلَمْ يَكُونَا فِيهِ فَقَامَ عَلَى رِجْلَيْهِ وَ هُوَ يَقُولُ إِلَهِي وَ سَيِّدِي وَ مَوْلَايَ هَذَانِ شِبْلَايَ خَرَجَا مِنَ الْمَخْمَصَةِ وَ الْمَجَاعَةِ اللَّهُمَّ أَنْتَ وَكِيلِي عَلَيْهِمَا اللَّهُمَّ إِنْ كَانَا أَخَذَا بَرّاً أَوْ بَحْراً فَاحْفَظْهُمَا وَ سَلِّمْهُمَا

فَنَزَلَ جَبْرَئِيلُ وَ قَالَ إِنَّ اللَّهَ يُقْرِئُكَ السَّلَامَ وَ يَقُولُ لَكَ لَا تَحْزَنْ وَ لَا تَغْتَمَّ لَهُمَا فَإِنَّهُمَا فَاضِلَانِ فِي الدُّنْيَا وَ الْآخِرَةِ وَ أَبُوهُمَا أَفْضَلُ مِنْهُمَا هُمَا نَائِمَانِ فِي حَدِيقَةِ بَنِي النِّجَارِ وَ قَدْ وَكَّلَ اللَّهُ بِهِمَا مَلَكاً فَسَطَعَ لِلنَّبِيِّ نُورٌ فَلَمْ يَزَلْ يَمْضِي‏ فِي ذَلِكَ النُّورِ حَتَّى أَتَى حَدِيقَةَ بَنِي النِّجَارِ فَإِذَا هُمَا نَائِمَانِ وَ الْحَسَنُ مُعَانِقُ الْحُسَيْنِ وَ قَدْ تَقَشَّعَتِ السَّمَاءُ فَوْقَهُمَا كَطَبَقٍ وَ هِيَ تُمْطِرُ كَأَشَدِّ مَطَرٍ وَ قَدْ مَنَعَ اللَّهُ الْمَطَرَ مِنْهُمَا وَ قَدِ اكْتَنَفَتْهُمَا حَيَّةٌ لَهَا شَعَرَاتٌ كَآجَامِ الْقَصَبِ وَ جَنَاحَانِ جَنَاحٌ قَدْ غَطَّتْ بِهِ الْحَسَنَ وَ جَنَاحٌ قَدْ غَطَّتْ بِهِ الْحُسَيْنَ فَانْسَابَتِ الْحَيَّةُ وَ هِيَ تَقُولُ اللَّهُمَّ إِنِّي أُشْهِدُكَ وَ أُشْهِدُ مَلَائِكَتَكَ أَنَّ هَذَانِ شِبْلَا نَبِيِّكَ قَدْ حَفِظْتُهُمَا عَلَيْهِ/ وَ دَفَعْتُهُمَا إِلَيْهِ سَالِمَيْنِ صَحِيحَيْنِ فَمَكَثَ النَّبِيُّ يُقَبِّلُهُمَا حَتَّى انْتَبَهَا

فَلَمَّا اسْتَيَقَظَا حَمَلَ النَّبِيُّ الْحَسَنَ وَ حَمَلَ جَبْرَئِيلُ الْحُسَيْنَ

فَقَالَ أَبُو بَكْرٍ ادْفَعْهُمَا إِلَيْنَا فَقَدْ أَثْقَلَاكَ فَقَالَ أَمَا إِنَّ أَحَدَهُمَا عَلَى جَنَاحِ جَبْرَئِيلَ وَ الْآخَرَ عَلَى جَنَاحِ مِيكَائِيلَ فَقَالَ عُمَرُ ادْفَعْ إِلَيَّ أَحَدَهُمَا أُخَفِّفْ عَنْكَ فَقَالَ امْضِ فَقَدْ سَمِعَ اللَّهُ كَلَامَكَ وَ عَرَفَ مَقَامَكَ

فَقَالَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ ادْفَعْ إِلَيَّ أَحَدَ شِبْلَيَّ وَ شِبْلَيْكَ فَالْتَفَتَ إِلَى الْحَسَنِ فَقَالَ يَا حَسَنُ هَلْ تَمْضِي إِلَى كَتِفِ أَبِيكَ فَقَالَ وَ اللَّهِ يَا جَدَّاهْ إِنَّ كَتِفَكَ لَأَحَبُّ إِلَيَّ مِنْ كَتِفِ أَبِي ثُمَّ الْتَفَتَ إِلَى الْحُسَيْنِ فَقَالَ يَا حُسَيْنُ تَمْضِي إِلَى كَتِفِ أَبِيكَ فَقَالَ أَنَا أَقُولُ كَمَا قَالَ أَخِي

فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص نِعْمَ الْمَطِيَّةُ مَطِيَّتُكُمَا وَ نِعْمَ الرَّاكِبَانِ أَنْتُمَا

فَلَمَّا أَتَى الْمَسْجِدَ قَالَ وَ اللَّهِ يَا حَبِيبَيَّ لَأُشَرِّفَنَّكُمَا بِمَا شَرَّفَكُمَا اللَّهُ ثُمَّ أَمَرَ مُنَادِياً يُنَادِي فِي الْمَدِينَةِ فَاجْتَمَعَ النَّاسُ فِي الْمَسْجِدِ فَقَامَ وَ قَالَ يَا مَعْشَرَ النَّاسِ أَ لَا أَدُلُّكُمْ عَلَى خَيْرِ النَّاسِ جَدّاً وَ جَدَّةً قَالُوا بَلَى يَا رَسُولَ اللَّهِ قَالَ الْحَسَنُ وَ الْحُسَيْنُ فَإِنَّ جَدَّهُمَا مُحَمَّدٌ وَ جَدَّتَهُمَا خَدِيجَةُ ثُمَّ قَالَ يَا مَعْشَرَ النَّاسِ أَ لَا أَدُلُّكُمْ عَلَى خَيْرِ النَّاسِ أُمَّا وَ أَباً وَ هَكَذَا عَمَّا وَ عَمَّةً وَ خَالًا وَ خَالَةً.

ترجمه روایت مشابه روایت سلیمان اعمش از امالی شیخ صدوق که آورده شد.

گریه رسول الله(ص) در روز ولادت اباعبدالله(ع)

عيون أخبار الرضا عليه السلام بإسناده عن عليّ بن الحسين [زين العابدين] عليه السلام : حَدَّثَتني أسماءُ بِنتُ عُمَيسٍ...

قالَت أسماءُ : فَلَمّا كانَ بَعدَ حَولٍ وُلِدَ الحُسَينُ عليه السلام .
وجاءَ النَّبِيُّ صلى الله عليه و آله فَقالَ : يا أسماءُ ، هَلُمِّي ابني ، فَدَفَعتُهُ إلَيهِ في خِرقَةٍ بَيضاءَ، فَأَذَّنَ في اُذُنِهِ اليُمنى، وأقامَ فِي اليُسرى، و وَضَعَهُ في حِجرِهِ فَبَكى، فَقالَت أسماءُ: بِأَبي أنتَ واُمّي! مِمَّ بُكاؤُكَ؟
قالَ صلى الله عليه و آله: عَلَى ابني هذا، قُلتُ: إنَّهُ وُلِدَ السّاعَةَ يا رَسولَ اللّه!
فَقالَ: تَقتُلُهُ الفِئَةُ الباغِيَةُ مِن بَعدي، لا أنالَهُمُ اللّه ُ شَفاعَتي!
ثُمَّ قالَ: يا أسماءُ، لا تُخبِري فاطِمَةَ بِهذا؛ فَإِنَّها قَريبَةُ عَهدٍ بِوِلادَتِهِ.

عيون أخبار الرضا عليه السلام ـ به سندش، از امام زين العابدين عليه السلام ـ: اسماء بنت عميس... برايم نقل كرد: پس از يك سال، حسين عليه السلام متولّد شد و پيامبر صلى الله عليه و آله آمد و فرمود: «اى اسماء! پسرم را به من بده».
او را در پارچه سفيدى به ايشان دادم. پيامبر صلى الله عليه و آله در گوش راستش اذان و در گوش چپش اقامه گفت و او را در دامنش نهاد و گريست. گفتـم: پدر و مادرم فدايت! چرا مى گِريى؟
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «بر اين پسرم مى گِريم».
گفتم: او الآن متولّد شده است، اى پيامبر خدا!
فرمود: «پس از من، گروه ستمكار، او را مى كُشند. خداوند، شفاعتم را به آنان نرساند!».
سپس فرمود: «اى اسماء! اين را به فاطمه مگو، كه او را تازه به دنيا آورده است».

کتابشناسی امالی شیخ صدوق

الأمالي للصدوق‏

اين كتاب املاى شيخ صدوق، ابو جعفر، محمد بن على بن حسين بن موسى بن بابويه قمى است.

كتاب امالى از جلسه‏هاى متعددى كه شيخ صدوق هفته‏اى دو روز در روزهاى سه شنبه و جمعه از 18 رجب سال 367 هجرى تا روز 11 شعبان سال 368 هجرى در مشهد مقدس املاء فرموده و شاگردان ايشان نوشته‏اند تشكيل شده است... .

ادامه نوشته

شدت علاقه رسول خدا(ص) به حسنین(ع) از زبان منصور دوانیقی

الأمالي( للصدوق)، ص: 435

عَنِ(سليمان)الْأَعْمَشِ قَالَ‏ بَعَثَ إِلَيَّ أَبُو جَعْفَرٍ الدَّوَانِيقِيُّ فِي جَوْفِ اللَّيْلِ أَنْ أَجِبْ قَالَ فَقُمْتُ مُتَفَكِّراً فِيمَا بَيْنِي وَ بَيْنَ نَفْسِي وَ قُلْتُ مَا بَعَثَ إِلَيَّ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ فِي هَذِهِ السَّاعَةِ إِلَّا يَسْأَلُنِي عَنْ فَضَائِلِ عَلِيٍّ ع لَعَلِّي إِنْ أَخْبَرْتُهُ قَتَلَنِي قَالَ فَكَتَبْتُ‏ وَصِيَّتِي وَ لَبِسْتُ كَفَنِي وَ دَخَلْتُ عَلَيْهِ فَقَالَ ادْنُ فَدَنَوْتُ وَ عِنْدَهُ عَمْرُو بْنُ عُبَيْدٍ فَلَمَّا رَأَيْتُهُ طَابَتْ نَفْسِي شَيْئاً ثُمَّ قَالَ ادْنُ فَدَنَوْتُ حَتَّى كَادَتْ تَمَسُّ رُكْبَتِي رُكْبَتَهُ قَالَ فَوَجَدَ مِنِّي رَائِحَةَ الْحَنُوطِ فَقَالَ وَ اللَّهِ لَتَصْدُقُنِي أَوْ لَأُصَلِّبَنَّكَ قُلْتُ مَا حَاجَتُكَ يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ قَالَ مَا شَأْنُكَ مُتَحَنِّطاً قُلْتُ أَتَانِي رَسُولُكَ فِي جَوْفِ اللَّيْلِ أَنْ أَجِبْ فَقُلْتُ عَسَى أَنْ يَكُونَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ بَعَثَ إِلَيَّ فِي هَذِهِ السَّاعَةِ لِيَسْأَلَنِي عَنْ فَضَائِلِ عَلِيٍّ ع فَلَعَلِّي إِنْ أَخْبَرْتُهُ قَتَلَنِي فَكَتَبْتُ وَصِيَّتِي وَ لَبِسْتُ كَفَنِي قَالَ وَ كَانَ مُتَّكِئاً فَاسْتَوَى قَاعِداً فَقَالَ لَا حَوْلَ وَ لَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ سَأَلْتُكَ بِاللَّهِ يَا سُلَيْمَانُ كَمْ حَدِيثاً تَرْوِيهِ فِي فَضَائِلِ عَلِيٍّ ع قَالَ فَقُلْتُ يَسِيراً يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ قَالَ كَمْ قُلْتُ عَشَرَةَ آلَافِ حَدِيثٍ وَ مَا زَادَ

فَقَالَ يَا سُلَيْمَانُ وَ اللَّهِ لَأُحَدِّثَنَّكَ بِحَدِيثٍ فِي فَضَائِلِ عَلِيٍّ ع تَنْسَى كُلَّ حَدِيثٍ سَمِعْتَهُ قَالَ قُلْتُ حَدِّثْنِي يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ قَالَ نَعَمْ

كُنْتُ هَارِباً مِنْ بَنِي أُمَيَّةَ وَ كُنْتُ أَتَرَدَّدُ فِي الْبُلْدَانِ فَأَتَقَرَّبُ إِلَى النَّاسِ بِفَضَائِلِ عَلِيٍّ وَ كَانُوا يُطْعِمُونِّي وَ يُزَوِّدُونِّي حَتَّى وَرَدْتُ بِلَادَ الشَّامِ وَ إِنِّي لَفِي كِسَاءٍ خَلَقٍ مَا عَلَيَّ غَيْرُهُ فَسَمِعْتُ الْإِقَامَةَ وَ أَنَا جَائِعٌ فَدَخَلْتُ الْمَسْجِدَ لِأُصَلِّيَ وَ فِي نَفْسِي أَنْ أُكَلِّمَ النَّاسَ فِي عَشَاءٍ يُعَشُّونِّي فَلَمَّا سَلَّمَ الْإِمَامُ دَخَلَ الْمَسْجِدَ صَبِيَّانِ فَالْتَفَتَ الْإِمَامُ إِلَيْهِمَا وَ قَالَ مَرْحَباً بِكُمَا وَ مَرْحَباً بِمَنِ اسْمُكُمَا عَلَى اسْمِهِمَا فَكَانَ إِلَى جَنْبِي شَابٌّ فَقُلْتُ يَا شَابُّ مَا الصَّبِيَّانِ مِنَ الشَّيْخِ قَالَ هُوَ جَدُّهُمَا وَ لَيْسَ بِالْمَدِينَةِ أَحَدٌ يُحِبُّ عَلِيّاً غَيْرَ هَذَا الشَّيْخِ فَلِذَلِكَ سَمَّى أَحَدَهُمَا الْحَسَنَ وَ الْآخَرَ الْحُسَيْنَ فَقُمْتُ فَرِحاً فَقُلْتُ لِلشَّيْخِ هَلْ لَكَ فِي حَدِيثٍ أُقِرُّ بِهِ عَيْنَكَ فَقَالَ إِنْ أَقْرَرْتَ عَيْنِي أَقْرَرْتُ عَيْنَكَ قَالَ

فَقُلْتُ حَدَّثَنِي وَالِدِي عَنْ أَبِيهِ عَنْ جَدِّهِ قَالَ كُنَّا قُعُوداً عِنْدَ رَسُولِ اللَّهِ إِذْ جَاءَتْ فَاطِمَةُ تَبْكِي فَقَالَ لَهَا النَّبِيُّ ص مَا يُبْكِيكِ يَا فَاطِمَةُ قَالَتْ يَا أَبَتِ خَرَجَ الْحَسَنُ وَ الْحُسَيْنُ فَمَا أَدْرِي أَيْنَ بَاتَا فَقَالَ لَهَا النَّبِيُّ ص يَا فَاطِمَةُ لَا تَبْكِينَ فَاللَّهُ الَّذِي خَلَقَهُمَا هُوَ أَلْطَفُ بِهِمَا مِنْكِ وَ رَفَعَ النَّبِيُّ ص يَدَهُ إِلَى السَّمَاءِ فَقَالَ اللَّهُمَّ إِنْ كَانَا أَخَذَا بَرّاً أَوْ بَحْراً فَاحْفَظْهُمَا وَ سَلِّمْهُمَا فَنَزَلَ جَبْرَئِيلُ مِنَ السَّمَاءِ فَقَالَ يَا مُحَمَّدُ إِنَّ اللَّهَ يُقْرِئُكَ السَّلَامَ وَ هُوَ يَقُولُ لَا تَحْزَنْ وَ لَا تَغْتَمَّ لَهُمَا فَإِنَّهُمَا فَاضِلَانِ فِي الدُّنْيَا فَاضِلَانِ فِي الْآخِرَةِ وَ أَبُوهُمَا أَفْضَلُ مِنْهُمَا هُمَا نَائِمَانِ فِي حَظِيرَةِ بَنِي النَّجَّارِ وَ قَدْ وَكَّلَ اللَّهُ بِهِمَا مَلَكاً قَالَ فَقَامَ النَّبِيُّ ص فَرِحاً وَ مَعَهُ أَصْحَابُهُ حَتَّى أَتَوْا حَظِيرَةَ بَنِي النَّجَّارِ فَإِذَا هُمْ بِالْحَسَنِ مُعَانِقاً لِلْحُسَيْنِ وَ إِذَا الْمَلَكُ الْمُوَكَّلُ بِهِمَا قَدِ افْتَرَشَ أَحَدَ جَنَاحَيْهِ تَحْتَهُمَا وَ غَطَّاهُمَا بِالْآخَرِ قَالَ فَمَكَثَ النَّبِيُّ ص يُقَبِّلُهُمَا حَتَّى انْتَبَهَا فَلَمَّا اسْتَيْقَظَا حَمَلَ النَّبِيُّ ص الْحَسَنَ وَ حَمَلَ جَبْرَئِيلُ الْحُسَيْنَ فَخَرَجَ مِنَ الْحَظِيرَةِ وَ هُوَ يَقُولُ وَ اللَّهِ لَأُشَرِّفَنَّكُمَا كَمَا شَرَّفَكُمُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ فَقَالَ لَهُ أَبُو بَكْرٍ نَاوِلْنِي أَحَدَ الصَّبِيَّيْنِ أُخَفِّفْ عَنْكَ فَقَالَ يَا أَبَا بَكْرٍ نِعْمَ الْحَامِلَانِ وَ نِعْمَ الرَّاكِبَانِ وَ أَبُوهُمَا أَفْضَلُ مِنْهُمَا فَخَرَجَ مِنْهَا حَتَّى أَتَى بَابَ الْمَسْجِدِ فَقَالَ يَا بِلَالُ هَلُمَّ عَلَيَّ بِالنَّاسِ فَنَادَى مُنَادِي رَسُولِ اللَّهِ ص فِي الْمَدِينَةِ فَاجْتَمَعَ النَّاسُ عِنْدَ رَسُولِ اللَّهِ ص فِي الْمَسْجِدِ فَقَامَ عَلَى قَدَمَيْهِ فَقَالَ يَا مَعْشَرَ النَّاسِ أَ لَا أَدُلُّكُمْ عَلَى خَيْرِ النَّاسِ جَدّاً وَ جَدَّةً قَالُوا بَلَى يَا رَسُولَ اللَّهِ قَالَ الْحَسَنُ وَ الْحُسَيْنُ فَإِنَّ جَدَّهُمَا مُحَمَّدٌ وَ جَدَّتَهُمَا خَدِيجَةُ بِنْتُ خُوَيْلِدٍ يَا مَعْشَرَ النَّاسِ أَ لَا أَدُلُّكُمْ عَلَى خَيْرِ النَّاسِ أَباً وَ أُمّاً فَقَالُوا بَلَى يَا رَسُولَ اللَّهِ قَالَ الْحَسَنُ وَ الْحُسَيْنُ فَإِنَّ أَبَاهُمَا عَلِيٌّ يُحِبُّ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ وَ يُحِبُّهُ اللَّهُ‏ وَ رَسُولُهُ وَ أُمَّهُمَا فَاطِمَةُ بِنْتُ رَسُولِ اللَّهِ يَا مَعَاشِرَ النَّاسِ أَ لَا أَدُلُّكُمْ عَلَى خَيْرِ النَّاسِ عَمّاً وَ عَمَّةً قَالُوا بَلَى يَا رَسُولَ اللَّهِ قَالَ الْحَسَنُ وَ الْحُسَيْنُ فَإِنَّ عَمَّهُمَا جَعْفَرُ بْنُ أَبِي طَالِبٍ الطَّيَّارُ فِي الْجَنَّةِ مَعَ الْمَلَائِكَةِ وَ عَمَّتَهُمَا أُمُّ هَانِي بِنْتُ أَبِي طَالِبٍ يَا مَعْشَرَ النَّاسِ أَ لَا أَدُلُّكُمْ عَلَى خَيْرِ النَّاسِ خَالًا وَ خَالَةً قَالُوا بَلَى يَا رَسُولَ اللَّهِ قَالَ الْحَسَنُ وَ الْحُسَيْنُ فَإِنَّ خَالَهُمَا الْقَاسِمُ بْنُ رَسُولِ اللَّهِ وَ خَالَتَهُمَا زَيْنَبُ بِنْتُ رَسُولِ اللَّهِ ص ثُمَّ قَالَ بِيَدِهِ هَكَذَا يَحْشُرُنَا اللَّهُ ثُمَّ قَالَ اللَّهُمَّ إِنَّكَ تَعْلَمُ أَنَّ الْحَسَنَ فِي الْجَنَّةِ وَ الْحُسَيْنَ فِي الْجَنَّةِ وَ جَدَّهُمَا فِي الْجَنَّةِ وَ جَدَّتَهُمَا فِي الْجَنَّةِ وَ أَبَاهُمَا فِي الْجَنَّةِ وَ أُمَّهُمَا فِي الْجَنَّةِ وَ عَمَّهُمَا فِي الْجَنَّةِ وَ عَمَّتَهُمَا فِي الْجَنَّةِ وَ خَالَهُمَا فِي الْجَنَّةِ وَ خَالَتَهُمَا فِي الْجَنَّةِ اللَّهُمَّ إِنَّكَ تَعْلَمُ أَنَّ مَنْ يُحِبُّهُمَا فِي الْجَنَّةِ وَ مَنْ يُبْغِضُهُمَا فِي النَّار

(سلیمان) اعمش گويد منصور دوانيقى نيمه شب مرا خواست. انديشناك برخاستم و با خود گفتم مرا در اين ساعت نخواهد جز براى پرسش از فضائل على(ع) و اگر به او اطلاع دهم مرا خواهد كشت.

گويد وصيت كردم و كفن پوشيدم و نزد او رفتم و عمرو بن عبيد را نزد او ديدم و از ديدار او اندكى خوشدل شدم. سپس گفت نزديك آى. نزديك او رفتم تا زانو به زانويش رسيدم و بوى كافور از من استشمام كرد و گفت بايد راست بگوئى وگرنه به دارت مي زنم. گفتم چه كارى داريد يا امير المؤمنين؟

گفت چرا حنوط بر خود زدى؟ گفتم فرستاده‏ات نيمه شب آمد و گفت امير المؤمنين تو را خواسته، گفتم بسا باشد او در اين ساعت فضائل على را از من بپرسد و شايد من به او خبر دهم و مرا بكشد. وصيت‏كردم و كفن پوشيدم.

گويد(منصور) تكيه داده بود برخاست نشست و گفت لا حول و لا قوة الا باللَّه

تو را بخدا اى سليمان چند حديث در فضائل على(ع) دارى؟ گفتم يا امير المؤمنين اندكى، گفت چند؟ گفتم ده هزار حديث و بيشتر.

گفت اى سليمان من يك حديث در فضائل على(ع) برايت بگويم كه هر چه در فضل او شنيده اى فراموش كنى؟!

گويد گفتم اى امير المؤمنين بفرمائيد.

گفت آرى من از بنى اميه گريزان بودم و در شهرها مى‏گرديدم و بذكر فضائل على بمردم نزديك مي شدم و به من خوراك و توشه مي دادند تا به بلاد شام رسيدم با يك عباى پاره كه جز آن جامه‏اى نداشتم. اقامه نماز را شنيدم و من گرسنه بودم به مسجد رفتم نماز بخوانم و در دل داشتم كه از مردم شامى بخواهم. چون امام سلام نماز گفت دو كودك به مسجد آمدند و امام متوجه آن ها شد و گفت مرحبا به شما دوتن و به همنام های شما. جوانى پهلويم نشسته بود به او گفتم اى جوان اين دو كودك چه نسبتى با شيخ دارند؟ گفت او جد آن ها است و در اين شهر جز اين شيخ دوستدار على نيست. از اين رو نام يكى از اين دو را حسن نهاده و ديگرى را حسين. من از شادى برخاستم و بآن شيخ گفتم، مي خواهى حديثى بگويم كه چشمت روشن شود؟ گفت اگر چشمم را روشن كنى چشمت را روشن كنم.

 گفتم پدرم از پدرش از جدش به من باز گفت كه ما نزد رسول خدا(ص) نشسته بودیم و فاطمه(ع) گريان آمد. پيغمبر فرمود فاطمه، چرا گريه مي كنى؟ عرض كرد پدر جان حسن و حسين بيرون رفتند و نمي دانم كجا شب مى‏گذرانند، فرمود فاطمه گريه مكن خدائى كه آن ها را آفريده از تو به آن ها مهربان تر است و دو دست خود را برداشت و عرض كرد خدايا اگر در صحرا یا دريايند آن ها را حفظ كن و سالم بدار.

جبرئيل از آسمان فرود آمد و عرض كرد اى محمد خدايت سلام مي رساند و مي فرمايد براى آن ها اندوهناك و غمنده مباش زيرا آن ها در دنيا فاضلند و در آخرت فاضل و پدرشان از آنها افضل است. آن ها در حظيره بنى نجار به خوابند و خدا فرشته‏اى بر آنها گمارده. پيغمبر و اصحابش خوشدل برخاستند و به حظيره بنى نجار رفتند و ديدند حسن، حسين را در آغوش دارد و فرشته‏اى يك بال خود را زير آن ها فرش كرده و بال ديگر را بروى آن ها انداخته، پيغمبر پياپى آ ن ها را بوسيد تا بيدار شدند. چون بيدار شدند پيغمبر حسن را به دوش گرفت و جبرئيل حسين(ع) را برداشت و از حظيره بيرون آمد و مي گفت به خدا شما را شرافتمند كنم چنانچه خداى عز و جل شما را شرافتمند كرد. ابوبكر به او عرض كرد يكى از دو كودك را به من بده تا بارت سبك كنم. فرمود اى ابابكر چه خوب باركشان و چه خوب دو تن سوارى باشند و پدرشان بهتر از آن ها است. از آنجا آمدند تا در مسجد و فرمود اى بلال مردم را گرد آور نزد من. جارچى رسول خدا(ص) در مدينه جار كشيد و مردم نزد رسول خدا جمع شدند در مسجد. آن حضرت بر دو قدم ايستاد و فرمود اى مردم شما را آگاه نكنم بر بهترين مردم از نظر جد و جده؟ گفتند چرا يا رسول اللَّه. فرمود حسن و حسين هستند كه جدشان محمد است و جده‏شان خديجه دختر خويلد، اى مردم‏ شما را دلالت نكنم بر بهتر مردم از نظر پدر و مادر گفتند چرا يا رسول اللَّه، فرمود حسن و حسين‏اند كه پدرشان على است دوست دارد خدا و رسول را و دوستش دارند خدا و رسولش و مادرشان فاطمه دختر رسول خدا است، اى گروه مردم شما را دلالت نكنم بر بهتر مردم از نظر عمو و عمه‏ها چرا يا رسول اللَّه، فرمود حسن و حسين‏اند كه عموشان جعفر بن ابى طالب پرنده در بهشت است با فرشتگان و عمه‏شان ام هانى دختر ابى طالب است، اى گروه مردم شما را دلالت نكنم بر بهترين مردم از نظر دائى و خاله چرا يا رسول اللَّه، فرمود حسن و حسين‏اند كه دائيشان قاسم پسر رسول خدا و خاله‏شان زينب دختر رسول خدا است سپس با دست اشاره كرد كه همچنين خدا ما را محشور كند و فرمود خدايا تو مي دانى كه حسن و حسين در بهشتند و جد و جده‏شان در بهشتند پدر و مادرشان در بهشتند، عمه و عمه‏شان در بهشتند، خاله و خاله‏شان در بهشتند خدايا تو مي دانى هر كه دوستشان دارد در بهشت است و هر كه دشمنشان دارد در دوزخ است.‏

شدت علاقه رسول الله(ص) به امام حسین(ع)

مناقب آل أبي طالب عليهم السلام(لابن شهرآشوب)، ج‏4، ص: 71

أَبُو السَّعَادَاتِ فِي فَضَائِلِ الْعَشَرَةِ قَالَ يَزِيدُ بْنُ أَبِي زِيَادٍ

خَرَجَ النَّبِيُّ ص مِنْ بَيْتِ عَائِشَةَ فَمَرَّ عَلَى بَيْتِ فَاطِمَةَ فَسَمِعَ الْحُسَيْنَ يَبْكِي فَقَالَ:

أَ لَمْ تَعْلَمِي أَنَّ بُكَاءَهُ يُؤْذِينِي‏