وروديه براي گريه کن ها، آخر روضه است
فرات و موج هایش باز هم سرگرم هم بودند و در آغوش یکدیگر
و می رفتند بالا موج ها از دوش یکدیگر
نسیمی موج ها را پس زد و آمد به گوش آب چیزی گفت و زودی رفت
نسیمی آتشی انداخت بر دامان رودی رفت
چونانکه آب از جای خودش برخواست
و تا ساحل دجله عمودی رفت
میان چشم خیس آب من دیدم
ورود کاروانی که به چشمم آشنا می زد
و می دیدم فرات از شوق در خود دست و پا میزد
نمی دانم چه چیزی دیده بود این وحشی زنگی
که سر بر صخره ها می زد
سپس پیراهن دریا به تن در کفش اقیانوس ها پا کرد
و آمد موجی از دور و کمر تا کرد
فرات از شانه هایش رفت بالا و تماشا کرد
تماشا کرد مردانی به گرد محملی جمعند
صف پروانه هایی که همه مبهوت یک شمعند
به روی شانه مردی نشسته دختری کوچک
به گوشش گوشواره دارد و بر دست خود انگشتری کوچک
می آید نوجوانی نیست حتی ماه در حدش
زبس خوش بوست هر شب می گذارد باد بر ردش
کشیده نیست قد و قاتمش از دور معلوم است
حسن زاده است جنس غربتش از دور معلوم است
یلی اینجاست که دریا و طوفان در سکوت هیبتش جمع است
جوانی های پیغمبر میان صورتش جمع است
کسی دارد میان کاروان با درد می خواند
هنوز عباس از پیشش نرفته روضه برگرد می خواند
همانی که گره کرده است بر بازو تمام مشک هایش را
فرات از دور می دید و به زحمت پاک می کرد اشک هایش را
فرات از شانه امواج با زحمت به زیر آمد
و با ماهی و موج و صخره هایش گفت
یاران ،آن زمان ناگریز نزدیک است
زمان لحظه بیداری کرببلا از خواب نزدیک است
زمان مستی و غسل شهادت کردن ارباب نزدیک است
به روی منبر امواج می خواند فرات روضه خوان روضه
ورود کاروان در کربلا بيت ورود شعر در روضه ست، توضيحي نمي خواهد
سر آقا به نيزه مي رود اين بيت، تشبيهي نمي خواهد
ورود کاروان اين جا شروع دفتر روضه است
وروديه براي گريه کن ها، آخر روضه است
وروديه شب اذن دو خول ماست در هيأت
اجازه از شما جزء اصول ماست در هيات
اجازه مي دهي آقا که ده شب نوکرت باشم؟
اجازه مي دهي همراه غم هاي عليّ اکبرت باشم؟
بلاگردان عبدالله و عون و جعفرت باشم؟
اگر اشکي ست در چشمم، براي روضه هاي توست
اگر پيراهنم مشکي ست، مشکي عزاي توست
ببين اين کاروانِ آه، سالم را
ببين گل هاي زينب را و عبدالله و قاسم را
خراشي نيست بر رويي
شکافي کنج ابرويي
نه دستي بر کمر دارد کسي اين جا
نه از نيزه خبر دارد کسي اين جا
زمين کربلا اما به خود از درد مي پيچد
براي چشم زينب نسخه ي برگرد مي پيچد
براي تو زمين کربلا آماده ي مهمان نوازي شد
وَ از بين تمام خاک ها اين قطعه ي ديوانه راضي شد
که وادي جنون باشد
بهشت واژگون باشد
دلش همواره خون باشد
زمين کربلا در اصل خوش آب و هوا بوده
بهشتي در لباس کربلا بوده
شنيده داستان نيزه ها را که به هم خورده
لباسش را در آورده، قسم خورده
که بي آب و علف باشم
وَ گفته نا خلف باشم
اگر در بر کشم ديگر لباس راحت خود را
چو آمد غربت آقا ندانم غربت خود را
زمين کربلا هر بار خوابيده تو را ديده
وَ در خواب خودش سرهاي از پيکر جدا ديده
سر ظهر عطش را ديده که تقدير برگشته
سر شش ماهه اي که با عبور تير برگشته
عليّ اکبري ديده که تکه تکه بر گشته
چُنان دريا عمو رفته است چکه چکه برگشته
رخ عباس را ديده ز خوابش مست برگشته
اباالفضلي که با پا رفته سوي علقمه با دست برگشته
و ديده اسب سالم رفته خونين يال برگشته
يقيناً شمر را ديده که از گودال برگشته