اصحاب سید الشهدا(ع)/ هانی بن عروه
زندگانى حضرت زهرا عليها السلام ( ترجمه بحار الأنوار)، ص: 576
من لا يحضره الفقيه روي أنه لما قبض النبي ص امتنع بلال من الأذان قال لا أؤذن لأحد بعد رسول الله ص و إن فاطمة ع قالت ذات يوم إني أشتهي أن أسمع صوت مؤذن أبي ع بالأذان فبلغ ذلك بلالا فأخذ في الأذان فلما قال الله أكبر الله أكبر ذكرت أباها و أيامه فلم تتمالك من البكاء فلما بلغ إلى قوله أشهد أن محمدا رسول الله شهقت فاطمة ع و سقطت لوجهها و غشي عليها فقال الناس لبلال أمسك يا بلال فقد فارقت ابنة رسول الله ص الدنيا و ظنوا أنها قد ماتت فقطع أذانه و لم يتمه فأفاقت فاطمة ع و سألته أن يتم الأذان فلم يفعل و قال لها يا سيدة النسوان إني أخشى عليك مما تنزلينه بنفسك إذا سمعت صوتي بالأذان فأعفته عن ذلك
شيخ صدوق رحمه الله در من لا يحضره الفقيه روايت كرده است:
وقتى پيغمبر خدا از دنيا رحلت نمود بلال از گفتن اذان خوددارى كرد، و گفت: من بعد از پيامبر اسلام براى احدى اذان نخواهم گفت.
روزى فاطمه زهرا فرمود: دوست دارم صداى اذان مؤذن پدرم را بشنوم. و چون اين سخن به گوش بلال رسيد، مشغول گفتن اذان شد. هنگامى كه بلال دو مرتبه گفت: الله اكبر، حضرت فاطمه به ياد روزگار پدرش رسول خدا افتاد و نتوانست از گريه خوددارى نمايد. و زمانى كه بلال گفت: اشهد أن محمدا رسول الله، فاطمه عليها السلام صيحهاى زد و با صورت خود سقوط و غش كرد!! مردم به بلال گفتند: از گفتن اذان خوددارى كن! زيرا فاطمه دختر پيغمبر رحلت كرد. مردم فكر كردند كه فاطمه از دار دنيا رفته است! بلال اذان را تمام نكرده قطع نمود. پس از آنكه فاطمه زهرا به هوش آمد به بلال گفت: اذان را تمام كن. ولى بلال نپذيرفت و به آن حضرت گفت: اى برترين زنان! من از اينكه هر گاه صداى اذان مرا مىشنوى و اين همه ناراحت مىشوى مىترسم. لذا حضرت فاطمه عليها السلام وى را معاف نمود.
زندگانى حضرت زهرا عليها السلام ( ترجمه بحار الأنوار)، ص: 573
عن عبد الله بن العباس قال لما حضرت رسول الله ص الوفاة بكى حتى بلت دموعه لحيته فقيل له يا رسول الله ما يبكيك فقال أبكي لذريتي و ما تصنع بهم شرار أمتي من بعدي كأني بفاطمة بنتي و قد ظلمت بعدي و هي تنادي يا أبتاه فلا يعينها أحد من أمتي فسمعت ذلك فاطمة ع فبكت فقال رسول الله ص لا تبكين يا بنية فقالت لست أبكي لما يصنع بي من بعدك و لكني أبكي لفراقك يا رسول الله فقال لها أبشري يا بنت محمد بسرعة اللحاق بي فإنك أول من يلحق بي من أهل بيتي.
شيخ طوسى در امالى به سندش از عبد الله بن عباس روايت كرده:
هنگامى كه وفات پيغمبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم نزديك گرديد آن حضرت به قدرى گريست كه محاسن مباركش تر شد. عرض شد: يا رسول الله! چرا گريه مىكنى؟ فرمود: براى ذريه و فرزندانم و آن ستمهايى كه از جفاكاران امتم بعد از من به ايشان مىرسد، مىگريم. گويا مىبينم دخترم فاطمه زهرا بعد از من مظلوم واقع شده، هر چه صدا مىزند: يا ابتاه! احدى از امت من به فرياد او نمىرسد. وقتى فاطمه اين مطلب را شنيد، گريان شد. پيغمبر اكرم به وى فرمود: دخترم، گريان مباش! فاطمه گفت: پدر جان! من براى ظلمهايى كه بعد از تو خواهم ديد گريه نمىكنم، بلكه براى فراقت اشك مىريزم. پيغمبر فرمود: دخترم، مژده باد تو را! زيرا تو اولين كسى هستى كه در ميان اهل بيتم به من ملحق خواهد شد.
زندگانى حضرت زهرا عليها السلام ( ترجمه بحار الأنوار)، ص: 571
يرفعه إلى أبي عبد الله الصادق ع قال البكاءون خمسة آدم و يعقوب و يوسف و فاطمة بنت محمد و علي بن الحسين ع فأما آدم فبكى على الجنة حتى صار في خديه أمثال الأودية و أما يعقوب فبكى على يوسف حتى ذهب بصره و حتى قيل له تالله تفتؤا تذكر يوسف حتى تكون حرضا أو تكون من الهالكين و أما يوسف فبكى على يعقوب حتى تأذى به أهل السجن فقالوا له إما أن تبكي بالليل و تسكت بالنهار و إما أن تبكي بالنهار و تسكت بالليل فصالحهم على واحدة منهما و أما فاطمة فبكت على رسول الله ص حتى تأذى به أهل المدينة فقالوا لها قد آذيتينا بكثرة بكائك فكانت تخرج إلى المقابر مقابر الشهداء فتبكي حتى تقضي حاجتها ثم تنصرف و أما علي بن الحسين فبكى على الحسين ع عشرين سنة أو أربعين سنة ما وضع بين يديه طعام إلا بكى حتى قال له مولى له جعلت فداك يا ابن رسول الله إني أخاف عليك أن تكون من الهالكين قال إنما أشكوا بثي و حزني إلى الله و أعلم من الله ما لا تعلمون إني لم أذكر مصرع بني فاطمة إلا خنقتني لذلك عبرة.
شيخ صدوق رحمه الله در كتاب خصال، به سندش از امام صادق عليه السلام روايت كرده: افرادى كه فوق العاده گريه كردند پنج نفر بودند: آدم، يعقوب، يوسف، فاطمه، دختر حضرت محمد صلى الله عليه و آله و سلم و على بن الحسين عليهم السلام. حضرت آدم از فراق بهشت به قدرى گريه كرد كه اثر اشك در دو گونه مباركش نظير جوى باقى ماند. حضرت يعقوب به قدرى از فراق يوسف گريه نمود كه چشمان خود را از دست داد و بدو گفتند: به خداوند سوگند يوسف را از خاطر نخواهى برد تا آنكه افسرده يا نابود گردى. حضرت يوسف به قدرى براى پدرش يعقوب گريست كه اهل زندان ناراحت شدند و به وى گفتند: يا بايد شب گريان و روز ساكت شوى و يا اينكه روز گريان و شب ساكت باشى. يوسف با يكى از پيشنهادهاى ايشان موافقت نمود. حضرت فاطمه در فراق پيغمبر به قدرى گريه كرد كه اهل مدينه خسته و ناراحت شدند و به او گفتند: تو به واسطه كثرت گريهات ما را اذيت مىكنى. لذا حضرت زهرا از مدينه خارج و به سوى قبر شهدا مىرفت، وقتى ناراحتيهاى قلبى خود را با گريستن خالى مىكرد به سوى مدينه بازمىگشت. حضرت على بن الحسين عليهما السلام مدت بيست يا چهل سال بر حضرت حسين گريست. هيچ غذايى در مقابل آن حضرت نمىگذاشتند مگر اينكه گريان مىشد. كار آن حضرت به جايى رسيد كه يكى از غلامانش به وى گفت: اى پسر رسول خدا! فداى تو شوم، من مىترسم تو خود را (به واسطه كثرت گريه) هلاك نمايى! فرمود: چارهاى نيست جز اينكه از غم و اندوه خود به خداوند شكايت كنم. من چيزهايى را مىدانم كه شما نمىدانيد. من يادآور قتلگاه فرزندان فاطمه عليها السلام نمىشوم مگر اينكه گريه راه گلويم را مسدود مىكند.
شعله در شعله دل کوچه پر از غم می شد
کوچه در آتش و خون داشت جهنّم می شد
“باید آتش بزنم باغ و بهار و گل را…”
روضه مکشوف تر از آن چه شنیدم می شد
بین دیوار و در انگار زنی جان می داد
جان به لب از غم او عالم و آدم می شد
لااقل کاش دل ابر برایش می سوخت
بلکه از آتش پیراهن او کم می شد
زن در این برزخ پر زخم چه رنجی دیده است؟
بیست سالش نشده داشت قدش خم می شد
تا زمین خورد صدا کرد: “علی چیزی نیست”
شیشه ای بود که صد قسمت مبهم می شد
آن طرف مَرد، سکوتش چِقَدر فریاد است
روضه جان سوز تر از غربت او هم می شد؟
“میخ، کوتاه بیا همسرم از پا افتاد
میخ هر لحظه در این عزم، مصمّم می شد
غنچه دارد گل من تیغ نزن بی انصاف
حیف، بابا شدنم داشت مسلّم می شد”
ناگهان چشم قلم تار شد و بعد از آن
کربلا بود که در ذهن مجسّم می شد
کوچه در هیأت گودال در آمد آن گاه…
بارش نیزه و شمشیر دمادم می شد
اشک خواهر وسط هلهله طوفانی بود
اشک و لبخند در این فاجعه توأم می شد
سیبِ سرخی به سر شاخه ی نیزه گل کرد
داشت اوضاع جهان یکسره در هم می شد
که قلم از نفس افتاد، نگاهش خون شد
دفتر شعر پر از واژه ی شبنم می شد
کاش همراه غزل محفل اشکی هم بود
روضه خوان، مقتل خونین مقرّم می شد
باز اين چه شورش است كه در خلق عالم است
ماه عزاي فاطمه روح مُحرم است
خون گريه كن ز غم،كه عقيق يمن شوي
رخصت دهد خدا كه تو هم سينه زن شوي
در فاطميه از دل و جان گريه مي كنيم
همراه با امام زمان گريه مي كنيم
در فاطميه رنگ جگر سرخ تر شود
آتش فشان غيرت ما شعله ور شود
شمشير خشم شيعه پديدار مي شود
وقتي كه حرف كوچه و ديوار مي شود
لعنت به آنكه پايگذار سقيفه شد
لعنت به هر كسي كه به ناحق خليفه شد
لعنت بر آنكه برتن اسلام خرقه كرد
اين قوم متحد شده را فرقه فرقه كرد
تكفير دشمنان علي ركن كيش ماست
هر كس محب فاطمه شد،قوم وخويش ماست
ما بي خيال سيلي زهرا نمي شويم
راضي به ترك و نهي تبرا نمي شويم
قرآن و اهل بيت نبي اصل سنت است
هر كس جدا ز اين دو شود،اهل بدعت است
ما همكلام منكر حيدر نمي شويم
((با قنفذ و مغيره برادر نمي شويم))
ما از الست طايفه اي سينه خسته ايم
ما بچه هاي مادر پهلو شكسته ايم
امروز اگر كه سينه و زنجير مي زنيم
فردا به عشق فاطمه شمشير مي زنيم
ما را نبي ((قبيله ي سلمان)) خطاب كرد
روي غرور و غيرت ما هم حساب كرد
از ما بترس،طايفه اي پر اراده ايم
ما مثل كوه پشت علي ايستاده ايم
از اما بترس، شيعه ي سرسخت حيدريم
جان بركفان جبهه ي فتواي رهبريم
از جمعه اي بترس كه روز سوارهاست
پشت سر امام زمان ذوالفقارهاست
از جمعه اي بترس،كه دنيا به كام ماست
فرخنده روز پر ظفر انتقام ماست
از جمعه اي بترس،كه پولاد مي شويم
از هرم عشق مالك ومقداد مي شويم
قصد داری بروی و بدنم می لرزد
مادر آینه ها بی تو تنم می لرزد
گر چه سخت است ولی خوب تماشایم کن
به خدا بازوی خیبر شکنم می لرزد
بلبل زخمی باغم تو بگو علت چیست؟
چه شده غنچه ناز چمنم می لرزد
از همان روز که از کوچه غم برگشتی
تا بدین ساعت غربت،حسنم می لرزد
آن قدر لرزه به اندام علی افتاده
گوئیا بر تن من پیرهنم می لرزد
تا به امروز ندیدند بلرزد کوهی
کوه بودم ولی امروز تنم می لرزد